نقد و بررسی فیلم «داستانهای موازی»؛ اثری متفاوت از سینمای اصغر فرهادی
فیلم سینمایی «داستانهای موازی»، تازهترین ساخته اصغر فرهادی، بیش از آنکه شبیه آثار سابقش باشد تلاشی برای فرار از جهان همیشگی خودش است. اثری که این بار نه درباره فروپاشی یک خانواده طبقه متوسط، بلکه درباره مرز میان خیال و واقعیت است.
اخیرا فیلم سینمایی «داستانهای موازی» به کارگردانی اصغر فرهادی در جشنواره کن سال 2026 اکران شده است. اثری در مورد خیال و تماشا که جهان متفاوتی از سایر فیلمهای این کارگردان دارد.
فرهادی در «داستانهای موازی» سراغ جهانی رفته که به سینمای اروپا نزدیکتر است تا جهانی اجتماعی و ملموس فیلمهایی مانند «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده». ساخته جدید فرهادی، اقتباسی آزاد از اثر «فیلمی کوتاه درباره عشق» به کارگردانی کریشتوف کیشلوفسکی است؛ یکی از مهمترین آثار سینمای اروپا.
داستان درباره دزد بیخانمانی است که به طور اتفاقی وارد زندگی یک نویسنده منزوی میشود. دست نوشتهای که او میدزد، به تدریج مرز میان واقعیت و خیال را از بین میبرد. این ایده در ظاهر جذاب و هیجانانگیز است، اما آن چیزی که مهم است شیوه روایت قصه است.
داستانی معمایی که بیش از حد پیچیده میشود
کارگردان این بار با ساختار بازی میکند. کاراکتر این بار در موقعیتهایی قرار میگیرند که حقیقت در آن نامشخص است. با این حال «داستانهای موازی» در کنار جاه طلبیاش در ساختار مهمترین ویژگی سینمایی فرهادی را از دست داده است، منظور آن احساس ملموس انسانی «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده» است که بیننده را به قلب بحران اخلاقی پرتاب میکرد.
فیلم فرهادی شخصیتها شبیه مهرههای یک بازیاند تا انسانهای زنده با رنج واقعی. موضوعی که باعث شده «داستانهای موازی» فضای سردی داشته باشد.
این فیلم درنیمه اول قصه به خوبی کنجکاوی مخاطب را تحریک میکند اما هر چه جلوتر میرود به جای عمیقتر شدن در لایههای متعدد روایت گم میشود. فیلم مدام رازهای تازهای رو میکند. نتیجه آن است که اثر شبیه به معمایی خسته و طولانی میشود که بیش از اندازه پیچیده به نظر میرسد.
بازیگران نقطه قوت فیلم هستند. «ایزابل هوپر» با همان چهره سرد و اخمو، حضوری کاریزماتیک در «داستانهای موازی» دارد. با این حال فیلم فرصت چندانی برای درخشش به او و سایر بازیگران نداده است. در واقع بازیها هم قربانی آشفتگی قصه میشوند.
یکی از مهمترین ایرادات فیلم جدید فرهادی این است که بیش از حد شیفته ایده مرکزی خودش شده است. اینکه تماشا کردن چگونه میتواند واقعیت را تغییر دهد. فرهادی این بار به جای نمایش واقعیتهای ملموس جامعه به سراغ بازی با ذهن رفته. نتیجه اما بیشتر شبیه به یک تمرین شده تا اثری تاثیرگذار. در واقع بازی روایی فرهادی آنقدر تکرار میشود که در نهایت نه تعلیق میماند و نه احساس.
در عین حال «داستانهای موازی» فرهادی زیر سایه کیشلوفسکی مانده است. کارگردان به جای آنکه جهان شخصی خودش را وارد قصه کند، مدام با میراث اصلی درگیر میشود. در کارهای قبلی کارگردان، او بحرانهای اخلاقی را از دل جامعه و روابط انسانی روایت میکند. اما اینجا قصه مصنوعی به نظر میرسد.
در نهایت در «داستانهای موازی» همچنان نشانههایی از کارگردانی فرهادی دیده میشود اما در مقایسه با سایر آثارش سرد و پیچیده به نظر میرسد.
