یکی از بهبودیافتگان آتشسوزی کمپ ترک اعتیاد لنگرود: به من گفتند ۸ نفر از کمپ فرار کردند/ اسم این ۸ نفر اصلا در لیست مددجوها و پرسنل کمپ نبوده، اما پنجشنبه شب، داخل کمپ بودند / چطور میشود سقف چوبی به سرعت بسوزد مگر آنکه رویش بنزین ریخته باشند / ماشین آتشنشانی اولی آب نداشت و دومی شلنگ!
بهبودیافته کمپ ترک اعتیاد لنگرود گفت: گفتن 8 نفر که نورچشمی یا رای باز یا غریبه یا پولدار اما بیجا و مکان بودن و توی دفتر کمپ میخوابیدن، فرار کردن. این چند روز، بهشون تلفن زدم، تلفنشون زنگ میخوره ولی جواب نمیدن....مثل روح، ساکتن.

اعتماد: به «میم» قول دادم هویتش محفوظ بماند. «میم»، 40 ساله است و ساکن شهر لنگرود. «میم»، موادفروش شهر بود و بعد از 20 سال زندگی با دود، میخواست پاک شود و دنیا را جور دیگری ببیند. 3 بار برای ترک اعتیاد اقدام کرده بود، اما بیفایده بود. بار چهارم، 5 سال قبل یا با همان روزشمار خودش؛ 5 سال و 4 ماه و 24 روز قبل (تا 15 آبان 1402) رفت کمپ «گام اول رهایی» که مدیر و همتاهایش را میشناخت، چون روزگاری نه چندان دور، مشتری اجناسش بودند.8 روز در کمپ «گام اول رهایی» زندگی کرد و همین 8 روز کفایت میکرد بفهمد در این مرکز درمان اعتیاد، کرامت انسانی و حقوق ابتدایی آدمها رعایت نمیشود.
در گفتوگویی که میخوانید، «میم» از شرایط کمپ گام اول رهایی در سال 1397 و آنچه شاهد بوده، میگوید تا میرسیم به فاجعه آتشسوزی بامداد 12 آبان امسال در همین کمپ و شنیدههایش از اهالی محل و رفقای قدیمی و اینکه چه شد که 32 انسان بیگناه که پشت درهای قفل خورده اتاقهای کمپ، حبس شده بودند، زنده و با چشمهای باز، در آتش کباب شدند و از جسدشان، مشتی خاکستر و چند تکه استخوان به جا ماند.
به ناچار بله. بعضی وقتها که مواد، جواب نمیده، مجبوری ترک کنی. من زد و بند مواد (خردهفروشی) داشتم و همین، بیشتر کلافهام میکرد، چون میخواستم هر جنس جدیدی که به بازار میرسید رو هم امتحان کنم. یک نوبت در ورامین، یک نوبت در تهران، یک نوبت در کرج و یک نوبت هم در شهر خودمون برای ترک اقدام کردم و بالاخره، مصرف مواد رو کنار گذاشتم.
چطور با کمپ ترک اعتیاد «گام اول رهایی» آشنا شدی؟
گام اول رهایی، تنها کمپ شهر ما بود. تعدادی از مشتریهای من هم در همین کمپ بودند و از طریق همین مشتریها، کمپ رو میشناختم. من در همین کمپ پاک شدم؛ 5 سال و 4 ماه و 24 روز قبل به این کمپ اومدم و پاک شدم. اون زمان، سنت (پولی که بابت هزینه سمزدایی و بستری و درمان در کمپهای ترک اعتیاد پرداخت میشود) برای یک دوره 28 روزه، 200 هزار تومن بود که حالا به 3 میلیون تومن رسیده. من هم 200 هزار تومن نقد به مدیر کمپ دادم و گفتم میخوام 10 روز بمونم و برم. قبول نکرد و گفت باید دوره 28 روزه رو کامل بمونی. 8 روز گذشت و طاقت نیاوردم و گفتم من میرم. گفتم من حتی به سگم هم غذای تکراری نمیدهم و یک روز جگر سفید و یک روز پای مرغ براش میپزم ولی شما اینجا هر روز به ما یک غذا دادین در حالی که من برای موندن در اینجا به شما پول دادم. بهشون گفتم من یک بیمارم و با دنیایی از مشکلات و کمبودهای اجتماعی و کمبودهای خانوادگی به این کمپ پناه آوردم. چرا وقتی رفیقم برای من 10 بسته بیسکویت و یک بسته سیگار میاره، شماها باید برای من تعیین تکلیف کنین و من برای خوردن یک بیسکویت یا کشیدن یک نخ سیگار باید از شماها اجازه بگیرم؟ قانونهای بیخود داشتن. باید همه کار رو با اجازه اونا انجام میدادی علاوه بر اینکه در این اجازه دادنها، تبعیض هم قائل میشدن و این خیلی بد بود. به این مسوول و به اون مسوول تلفن زدن و گفتن خانواده تو، مصرفکننده و فروشندهان و جایی زندگی میکنی که دور و برت پر از مواده. حق با اونا بود. محیط ما از خاک سفید تهران بدتره. در رو که باز میکنی، مغازهدار جنس داره، قهوهخونه جنس داره. من توی محیط بدی زندگی میکنم. دو تا داداش دارم که مصرفکنندهان و 5 سال قبل که خونه پدرم زندگی میکردم، بعد از پاکی، خیلی عذاب کشیدم. این برادرا باور نمیکردن من پاک شدم. هر شب جیبامو میگشتن و فکر میکردن هنوز جرم (مواد مخدر در اصطلاح معتادان و خرده فروشهای مواد) دارم. باورشون نمیشد که من از مواد خسته شده بودم... به هر حال، مدیر کمپ گفت اگر از این در بیرون رفتی، دیگه حق برگشت نداری. میگفت این حرکت من برای بقیه بچهها بدآموزی داره و همه میخوان از من تقلید کنن و بعد از 8 روز مرخص بشن. به مدیر کمپ فحش دادم و اومدم بیرون.
اومدم خونه و در همون خونه بقیه مدت درمانم رو گذروندم و پاک شدم و سالم موندم و زندگیم رو تغییر دادم و دیگه به سمت این آدما نرفتم.
یعنی سختیهای درمان رو به تنهایی تحمل کردی ولی پاک شدی؟
من به انجمن معتادان گمنام NA وصل بودم، به جلساتشون میرفتم و هنوز هم به جلساتشون میرم. ولی بله. من در همون خونه و کنار همون خانواده و کنار هرویین و شیشه و پایپ و باقی وسایل مصرف مواد و کنار همون برادرای مصرفکننده، دوره درمانم رو گذروندم ولی بعد از پاکی، اون خونه در نگاه من تبدیل شد به یک خوابگاه. میرفتم بیرون، کار میکردم و تمام وقتم رو بیرون از خونه بودم و آخر شب و برای خواب به خونه برمیگشتم و انقدر خسته بودم که مثل جنازه فقط میخوابیدم.
و شرایط اون خونه هنوز همون طوره؟
هنوز همون طوره ولی من 4 سال قبل ازدواج کردم و از اون خونه بیرون اومدم.
و در این 5 سال و 4 ماه و 24 روز، لغزش نکردی؟
فکر مصرف سراغم میاومد ولی چون به انجمن معتادان گمنام وصل بودم، سعی میکردم فقط به اندازه ساعت خواب در اون خونه بمونم. ساعت 6 صبح از خونه بیرون میزدم، چون امید پیدا کرده بودم و چون از مصرف خسته شده بودم. من در 17 سالگی، در محله سرآسیاب تهران خونه داشتم ولی الان مستاجرم. اعتیاد همه چیز رو از من گرفت.
از سابقه بدرفتاریها در کمپ گام اول رهایی خبرایی شنیده بودم که بعضی مقامات استان هم به من گفتن این خبرا صحت داشته. احتمالا در همون زمانی که شما در اون کمپ بودی، با مددجوها بدرفتاری میشده.
در اون کمپ یک نفر کشته شد.
شما شاهد این حادثه بودی؟
دختر مقتول با من رفیق بود. زمانی که برای مصرف پیش من میاومد، گفت که پدرش رو در این کمپ انقدر کتک زدن که مرده. من از همون کسی که در این کمپ میشناختم، پرسیدم و گفت من کتک نزدم ولی خیلیها بودن که کتک زدن. ... همون 8 روزی که توی کمپ بودم، دیدم که چقدر مددجوها رو تحقیر میکردن، بهشون توهین میکردن، بهشون فحش میدادن.
به شما هم توهین کردن؟
من بیرون از اون کمپ، یک خردهفروش مواد بودم. شرخر نبودم ولی وضع مالی من خوب بود. «وسط کمپ» (مراقب ارشد) مشتری من بود. جرات نمیکردن به من بیاحترامی کنن ولی به خیلیها بیاحترامی میکردن.
یعنی از شما حساب میبردن؟
من با پای خودم رفته بودم، خانوادهای نداشتم که از من حمایت کنه ولی پول سنتم رو نقد و همون اول ورودم داده بودم، برای درمانم هزینه داده بودم. خیلی از آدمای اون کمپ، از من جرم میگرفتن. نمیتونستن به من بیاحترامی کنن.
رفتارشون با بقیه بچههای ضعیفتر رو میدیدم. توی کمپ، قانون جنگل حاکمه. کمپ عین زندانه و فقط در ظاهر، اسمش خانه بهبودیه. من چون سابقه زندان هم داشتم، میدونستم باید چطور رفتار کنم و چطور حرف بزنم که به من بیاحترامی نشه.
5 سال قبل، محل کمپ گام اول رهایی کجا بود؟
همین مدرسهای که روز جمعه سوخت.
و شرایط زندگی مددجوها در کمپ چطور بود؟
فضای مدرسه خیلی بزرگ بود. توی حیاط مدرسه میتونستی فوتبال بازی کنی ولی از کل حیاط، محوطهای به اندازه یک فرش 12 متری رو با فنس جدا کرده بودن و این، فضای هواخوری برای 50 نفر آدم بود. بقیه حیاط که 6 یا 7 برابر همون تکه 12 متری بود رو، گل و درخت کاشته بودن و وقتی خانوادهها میاومدن، همین فضای گلکاری شده رو بهشون نشون میدادن و خانواده فکر میکرد بیمارش الان در چه شرایط درجه یکی درمان میشه در حالی که سهم مددجو از چشمانداز گل و درخت، هیچ بود. هواخوری، روزی 2 ساعت بود. گاهی روزا هم به بهانه سرمای هوا یا بارون، هواخوری رو تعطیل میکردن. سال 1397 که من برای ترک به این کمپ رفتم، مدیر کمپ ماهانه 20 میلیون تومن از پذیرش مددجو درآمد داشت ولی حاضر نمیشد یک محافظ شخصی و نگهبان از بیرون بگیره. اگه مددجویی توی کمپ بود که خانواده فقیری داشت و توان پرداخت سنت نداشت یا از شهر دیگهای به کمپ پناه آورده بود که گمنام بمونه، این مددجو، به ازای بیپول بودنش یا گمنام موندنش، برای نگهبانی یا مراقبت از محیط کمپ یا اتاق مددجوها اجیر میشد و تنها مزیت این اجیر شدن، یک لقمه نون یا یک قاشق غذای بیشتر بود اگرچه که در غذاهای کمپ، چیزی به اسم «گوشت» پیدا نمیشد. اون زمان، ما حتی مشاور و روانشناس هم نداشتیم. شنیدم بعد از اینکه کمپ رو به دلیل تخلفات و غیراستاندارد بودن تعطیل کردن، مدیریت جدید به دستور فرماندار مجبور شده مشاور و روانشناس برای کمپ بیاره.
وضعیت غذا چطور بود؟
صبحانه، به هر نفر یک نون لواش و به اندازه کمتر از یک بند انگشت، پنیر میدادن. من هر روز صبح یک بسته پنیر 100 گرمی رو با یک نون بربری میخورم. اون زمان، یک بسته پنیر 100 گرمی رو 40 قسمت میکردن و به هر نفر یک برش از اون 40 قسمت میدادن. شام هم برای هر نفر، یک نون لواش و یک ملاقه آب با ردپایی از نخود یا لوبیا بود. کسی که مصرف مواد رو ترک میکنه، به زیلوخوری میافته و اشتهاش زیاد میشه و دوست داره چاق بشه. توی کمپ در جواب اعتراض بابت ناکافی بودن غذا، میگفتن ما شما رو در مضیقه میگذاریم که قدر بیرون رو بدونین. میگفتن باید از آشپزخونه تشکر کنین و به آشپز بگین دستت درد نکنه بابت غذایی که برامون میپزی و مددجو هم مجبور بود هر چه اونا میگن انجام بده. من اما جوابشون رو میدادم. بهشون میگفتم شرایط سگ من، از وضع کمپی که شما راه انداختین، بهتره.
همه مددجوها، داوطلب و خودمعرف بودن؟
به هیچوجه. الان هم کسی داوطلب و خودمعرف نمیاد. از کلانتری و زندان و بهزیستی و اجباری و دستبند به دست میآوردن و اونجا رهاشون میکردن. میتونم بگم که من تنها خودمعرف اون کمپ بودم و به همین دلیل جرات نمیکردن به من بیاحترامی کنن. خیلی کم پیش میاد که فردی با پای خودش بره کمپ چون مواد، چیزی نیست که آدم ازش دل بکنه.
یادت هست تعداد مددجوها چند نفر بود؟
حدود 50 نفر.
اون کمپ برای 50 نفر جا داشت؟
توی اتاقی که باید دو نفر بخوابن، 10 نفر میخوابیدن. برای مددجوها تخت دو طبقه و سه طبقه زده بودن ولی کل زندگیت توی همون تختت خلاصه میشد و خارج از تخت و روی زمین، جای نشستن نبود.
اتاقای کمپ، کلاس درس مدرسه بود؟
بله، یکی از کلاسها رو به آشپزخونه تبدیل کرده بودن. یکی از کلاسها، محل خواب 5 یا 6 مددجوی نورچشمی پولدار بود. یکی از کلاسها، اتاق فیزیک (سمزدایی) بود و یک اتاق هم، محل زندگی 30 تا 35 نفر بهبود یافته. من بعد از دوره فیزیک وقتی وارد اون اتاق شدم، گفتم دیگه اینجا نمیمونم.
چون 30 یا 35 نفر رو توی یک اتاق جا داده بودن؟
بله.
تفریحتون چی بود؟
منظورتون از تفریح چیه؟ وقتی میخواستن یک نخ سیگار بهت بدن، کلی منت به سرت میگذاشتن که مثلا تو، نورچشمی هستی که یک نخ سیگار اضافه بهت دادیم.
وسیله ورزشی یا کتاب اونجا نبود؟
به هیچوجه. من کمپهای خوب رفته بودم؛ کمپهایی توی شهرای بزرگ که یا استخر داشت یا یک حوض آب سرد اونجا بود که رغبت میکردی پا به آب حوض بزنی. میدونی تنها تفریح ما توی کمپ گام اول رهایی چی بود؟ میرفتیم توی دستشویی، به تصور اینکه توی استخریم، آب میریختیم روی سرمون و نجسی از سرمون سرازیر میشد. این، تفریح مددجوها بود.
مقامات استان به من گفتن که 5 سال قبل مجوز کمپ به دلیل همین بدرفتاریها باطل شده و در مجوز جدید، گروه دیگری اداره کمپ رو به عهده گرفتن. خبر داری که زمان آتش سوزی و صبح جمعه 12 آبان، چند نفر توی کمپ بودن؟
پسندیدم 0
گزارش خطا
