کد خبر: ۴۲۳۲۵۷
تاریخ انتشار: ۲۵ دی ۱۴۰۲ - ۱۳:۵۳
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
تعداد بازدید: ۴۰۳

پسرعمویم را در مستی کشتم و ۱۸ سال آواره شدم

بیشتر از 18 سال آواره و سرگردان بودم به طوری که در طول این سال ها هیچ گاه زندگی و خواب راحتی نداشتم. مدام با ترس و وحشت روزگار می گذراندم تا این که بالاخره …
 روزنامه خراسان: اینها بخشی از اظهارات جوان35 ساله ای است که پس از 18 سال فرار و زندگی مخفیانه توسط پلیس در زادگاهش در یکی از روستا های دور دست کشور دستگیر شد. این جوان در حالی که بیان می کرد طاقت رویارویی با خانواده عمویم را ندارم، درباره سرگذشت خود به توکلی خبرنگار روزنامه خراسان گفت: زمانی که 17 سال بیشتر نداشتم روزی به همراه پسر عمویم وچند تن از دوستانمان به محفلی رفتم که بساط مشروبات الکلی نیز پهن بود. آنجا بعد از نوشیدن مشروبات، ناگهان از حالت طبیعی خارج شدم و به دلیل مشاجره برسر یک موضوع بی ارزش، دریک لحظه تیغه چاقو را به قفسه سینه پسر عمویم فرو بردم و درحالی سراسیمه از آن جا گریختم که هنوز نمی فهمیدم چه بلایی بر سر خودم و دیگران آورده ام. من و پسر عمویم دریک محله بزرگ شدیم و او بهترین دوست من در زندگی بود.

هنگامی که متوجه شدم پسر عمویم بر اثر ضربه چاقو جان خود را از دست داده است، ترس و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت، حیران و سرگردان بودم و نمی دانستم چه کنم، این بود که به یکی از روستاهای دور دست در مناطق مرزی شرق کشور رفتم و زندگی مخفیانه خودم را آغاز کردم. آن جا دریک کارگاه تولیدی مشغول کار شدم و بعد از گذشت 4سال  از این ماجرای دلهره آور ،عاشق دختری شدم که پدر و مادرش درگیر مواد افیونی بودند. من هم که اوضاع درستی نداشتم این فرصت را غنیمت شمردم و با«لیلا» ازدواج کردم. با آن که در زندگی مشترک با «لیلا» صاحب 2 فرزند زیبا شده بودم اما آن ها را به مدرسه نفرستادم تا از این طریق شناسایی نشوم. اگرچه نام جعلی برای خودم انتخاب کرده بودم ولی بازهم می ترسیدم پلیس به سراغم بیاید و خانواده عمویم مرا قصاص کنند.

آن قدر ترس داشتم که حتی وقتی شنیدم پدرم فوت کرده است بازهم نتوانستم به زادگاهم بازگردم. همه آمال و آرزوهایم بر باد رفته بود و من خواب و زندگی راحتی نداشتم. مدام با ترس به خواب می رفتم و هراسان بیدار می شدم. از دیدن هر آدم مشکوکی می ترسیدم به گونه ای که برای خرید لوازم زندگی هم همسرم را می فرستادم. در طول این 18 سال روزی هزار بار می مردم وزنده می شدم تا این که بالاخره کابوس هایم تعبیر شد و پلیس زادگاهم درآن روستای دور افتاده به سراغم آمد. حالا با آن که خیلی ازآن حادثه وحشتناک پشیمانم و عرق شرم می ریزم اما نمی دانم چگونه باید با خانواده عمویم روبه رو شوم چرا که من و پسر عمویم سر یک سفره بزرگ شده بودیم و من 18 سال قبل او را کشته بودم. از سوی دیگر نیز نمی دانم سرنوشت فرزندان خردسال و همسرم چه خواهد شد؟ اگر خانواده عمویم که 18 سال انتظار لحظه دستگیری مرا می کشیدند به قصاص نفس راضی شوند چگونه باید به طناب داری نگاه کنم که جانم را خواهد گرفت. اکنون من مانده ام و کوهی از حسرت و ندامت و تنهایی، اما ای کاش …

این جوان 35 ساله در حالی که اشک ریزان به فرزندانش می نگریست راهی دادسرا شد تاتحقیقات قضایی درباره جنایت هولناک وی ادامه یابد.

ماجرای واقعی با همکاری معاونت اجتماعی پلیس کرمان