کد خبر: ۴۲۵۶۶۴
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۳:۰۰
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
تعداد بازدید: ۴۰۸

زن ۲۱ ساله چگونه سیاه بخت شد؟

روزی که با خوشحالی قدم به خانه بخت گذاشتم، هیچ گاه تصور نمی کردم که خیلی زود با چنین مشکلات عجیبی روبه رو خواهم شد و خودم باید سرپرستی خانواده‎ام را به عهده بگیرم چرا که شوهرم بیکار بود و …
روزی که با خوشحالی قدم به خانه بخت گذاشتم، هیچ گاه تصور نمی کردم که خیلی زود با چنین مشکلات عجیبی روبه رو خواهم شد و خودم باید سرپرستی خانواده‎ام را به عهده بگیرم چرا که شوهرم بیکار بود و …

به گزارش روزنامه خراسان، اینها بخشی از اظهارات زن 21 ساله ای است که در دوراهی ماندن و رفتن،وارد مرکز انتظامی شده بود. این زن جوان با بیان این که شوهرش در مرداب اعتیاد نفس های آخر را می کشد، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت:دریکی از شهرهای اطراف مشهد و در خانواده‎ای کم بضاعت متولد شدم و تا مقطع راهنمایی تحصیل کردم. پدرم با آن که اوضاع مالی خوبی نداشت و بی‎سواد بود اما هزینه های تحصیل ما را تامین می کرد. خلاصه به 16 سالگی رسیده بودم که روزی فهمیدم قرار است دوست صمیمی پدرم مرا برای پسرش خواستگاری کند. من از «آرمان»هیچ شناختی نداشتم  و او را ندیده بودم ولی پدرم تاکید می کرد که پسر خوبی است. البته دوستی نزدیک پدرم با پدر آرمان موجب شد تا او در این باره سخت گیری نکند و با اعتماد به دوستش مرا به عقد«آرمان» درآورد؛ اما نامزدم بیکار بود و از جیب پدرش خرج می کرد. بالاخره دوران نامزدی به پایان رسید و من در حالی قدم به خانه بخت گذاشتم که آرمان برای یافتن شغلی مناسب تصمیم گرفت از شهرستان به مشهد مهاجرت کنیم.


من هم که پا به پای شوهرم قصد داشتم زندگی آرمانی و پر از عشق را برای خودم بسازم،با او همراه شدم و با اجاره یک منزل نقلی در حاشیه شهر مشهد،به زندگی خود ادامه دادیم.آرمان هر روز صبح به سرگذر می رفت تا او را برای کارگری ببرند اما بیشتر روزها با چهره ای غمگین به خانه بازمی گشت چرا که کاری پیدا نمی کرد. در این شرایط من قبل از آمدن او به این فکر می کردم که احتمالا کاری پیدا نکرده باشد به همین خاطر با همان خوراکی هایی که در خانه داشتم غذایی خوشمزه می پختم تا شوهرم احساس سرشکستگی و غمگینی نکند! وقتی دیدم که دیگر با این وضعیت نمی توانم مخارج را تامین کنم مقداری سبزی خریدم و آن ها را بسته بندی کردم و سپس به همسایگان فروختم .آرام آرام تهیه ترشی و مربا را هم شروع کردم که از مادرم آموخته بودم. حالا دیگر نگران شوهرم نبودم ولی خیلی زود ورق برگشت و زندگی من در مسیر سیاهی قرار گرفت چرا که «آرمان» در سر گذر با جوانی معتاد آشنا شده بود و هر روز با او به پاتوق های مصرف مواد مخدر می رفت و شب به خانه باز می گشت.

من هم فکر می کردم او مانند همیشه کاری پیدا نکرده است! به همین خاطر مدام دلداری‎اش می دادم که غصه نخورد، بالاخره به هر طریق ممکن از این شرایط بیرون خواهیم رفت؛ اما زمانی که فهمیدم آرمان در دام اعتیاد گرفتار شده است،آسمان روی سرم خراب شد. حالا همه افکارم رهایی او از این شرایط اسفناک بود. چند بار با پول هایی که پس انداز کرده بودم او را ترک دادم اما باز هم فایده ای نداشت و آرمان دوباره به سراغ مواد می رفت . دیگر خسته شده بودم و درحالی که یک فرزند داشتم به طلاق می اندیشیدم تا این که روزی پدر شوهرم به خانه ما آمد و با احساس شرمندگی از رفتارهای پسرش ،پیشنهاد داد تا برای ادامه زندگی مشترک به شهرستان بازگردیم ولی من تردید دارم که آن جا هم «آرمان» به دنبال مواد مخدر نرود! از سوی دیگر هم نمی خواهم فرزندم در شرایط روحی و روانی بدی قرار گیرد.

اکنون در دو راهی «ماندن و رفتن» به کلانتری آمده ام تا مرا راهنمایی کنید.

با صدور دستوری از سوی سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری شفا)اقدامات مشاوره ای و بررسی راهکارهای قانونی برای کمک به زن جوان، در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری آغاز شد.

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی