کد خبر: ۴۲۶۲۸۹
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۴:۵۱
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
تعداد بازدید: ۸۳۰

نمی‌توانم رفتارهای زشت و تهمت‌های مادرشوهرم را تحمل کنم

وقتی پسری که با او ارتباط داشتم، در رشته پزشکی دانشگاه پذیرفته شد دیگر خانواده اش به شدت مخالف ازدواج ما بودند. اکنون که من بیمار شده ام، آن ها فریاد می زنند که عروس بیمار نمی خواهیم! در این شرایط همسرم سکوت کرده است و قدرت تصمیم گیری ندارد به طوری که …
روزنامه خراسان: زن 40 ساله با بیان این که از رفتارهای شوهرم خسته شده ام و گاهی با افکار احمقانه حتی به خودکشی می اندیشم درباره سرگذشت پرفراز و نشیب خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری طبرسی شمالی مشهد گفت: پدرم که در امور تبلیغی و فرهنگی فعالیت داشت هیچ گاه اجازه نمی داد با کسی معاشرت و دوستی داشته باشم از سوی دیگر هم به درس و تحصیل اهمیت زیادی می داد به گونه ای که یک بار به خاطر ضعف در درس ریاضی چنان با مشت به بینی ام کوبید که مدت ها از درد و خونریزی آن رنج می بردم. مادرم نیز بعد از دنیا آمدن خواهر کوچک‌ترم دچار بیماری عضله شد و به سختی امور زندگی را انجام می داد. در این شرایط به ناچار رشته علوم انسانی را انتخاب کردم و در یکی از دانشگاه های تهران پذیرفته شدم، اما پدرم مرا به دانشگاه آزاد فرستاد تا در مشهد ادامه تحصیل بدهم و با دیگران ارتباط نداشته باشم! من هم که دختری فعال و پر جنب‌وجوش بودم در بسیاری از فعالیت های امور دانشجویی دانشگاه فعالیت داشتم و جلسات و همایش های دانشجویی را برگزار می کردم.

در یکی از همین روزها پسری که هنوز در سال آخر دبیرستان درس می خواند به دانشگاه آمد و در برگزاری مراسم به من کمک کرد. از آن روز به بعد «حامد» همواره به دانشگاه می آمد و مصمم بود تا در رشته پزشکی پذیرفته شود. او از من کوچک‌تر بود و من هم با کمک استادانم سعی می کردم به او کمک کنم تا به خواسته اش برسد! اما مادر «حامد» که متوجه ارتباط ما شده بود چند بار به دانشگاه آمد و سر وصدا راه انداخت ولی استادم به او اطمینان داد که این ارتباط فقط کاری است و از من دفاع کرد. چند ماه بعد «حامد» مرا در حالی از استادم خواستگاری کرد که من در شوک فرو رفتم چرا که باورم نمی شد او عاشق من شده باشد. از سوی دیگر هم خیلی به مادرش وابسته بود و این ماجرا به یک شوخی بیشتر شبیه بود چراکه مادر«حامد» از من نفرت داشت!

به همین خاطر مدتی به دانشگاه نرفتم تا مرا فراموش کند و از خیر این عشق هیجانی بگذرد! ولی «حامد» آن قدر به دوستان و استادانم اصرار کرد که بالاخره به تنهایی به خواستگاری ام آمد. پدرم نیز بعد از تحقیق اندک متوجه شد که فامیلی دوری هم با من دارند! بعد از این ماجرا ارتباط من و او نزدیک تر شد و من همه کارهای «حامد» را انجام می‌دادم و به او کمک می کردم و با او درس می خواندم. مادرش هم وقتی دید که «حامد» فقط به دنبال درس و کنکور است خوشحال به نظر می رسید تا این که بالاخره او در رشته پزشکی پذیرفته شد. حالا دیگر من برای او برنامه ریزی می‌کردم و حتی تصمیم می گرفتم که چه غذایی بخورد یا چه لباسی را بپوشد! و چه حرفی را بر زبان جاری کند! «حامد» هم فقط به خواسته های من عمل می کرد و خودش هیچ تصمیمی نمی گرفت.

در این شرایط مادر «حامد» که موضوع ارتباط ما را جدی تر دید، او را از ارث محروم کرد و همه پول هایش را گرفت ولی با وجود این، ما با هم ازدواج کردیم.

من با خودرویی که پدرم برایم خرید یک شغل موقت نیز پیدا کردم تا مخارج زندگی را تامین کنم! با آن که چند سال از زندگی مشترکمان می گذشت باز هم «حامد» قدرت تصمیم گیری نداشت و من حتی کارهای مطب او را انجام می دادم ولی نمی توانستم باردار شوم. به ناچار دختری چند روزه را به فرزندی پذیرفتم اما بعد از مدتی متوجه شدم که او هم به بیماری عضلانی دچار شده است.

با آن که حدود 13 سال از زندگی مشترکمان می گذشت برای دخترم شناسنامه گرفتم  و او را بزرگ کردم اما رفتارهای زشت و تهمت های مادر شوهرم هر روز شدت می گرفت و تلاش می کرد تا من از «حامد» طلاق بگیرم تا این که از مدتی قبل من هم دچار یک بیماری سخت شدم و حالا مادر شوهرم فریاد می زند ما عروس بیمار نمی خواهیم! و «حامد» را ترغیب به طلاق می کند اما او قدرت تصمیم‌گیری ندارد و فقط سکوت می کند! از این وضعیت خیلی خسته شده ام چراکه تردید دارم او مرا دوست داشته باشد اما ای کاش…

بررسی های روان‌شناختی در این باره به مشاوران دایره مددکاری اجتماعی کلانتری سپرده شد.

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی