بحران دائمی اعتماد در رسانه ملی؛ از هاشمی تا پزشکیان/ چرا صداوسیما با هیچ دولتی نمی تواند کنار بیاید؟
چرا صداوسیما با وجود برخورداری از گستردهترین امکانات رسانهای کشور، همچنان در کانون نقدها و چالشهای سیاسی و اجتماعی قرار دارد؟ از دولت هاشمی رفسنجانی تا دولت مسعود پزشکیان، تقریباً همه دولتها تجربهای از تنش، اختلاف یا ناهمسویی با این سازمان داشتهاند.
هر دولتی که آمده، دیر یا زود با صداوسیما به مسئله خورده است؛ نهادی که قرار بود رسانه همه مردم باشد اما در عمل به یکی از بحثبرانگیزترین بازیگر عرصه سیاست و افکار عمومی تبدیل شده است. از اختلافهای دوران اصلاحات تا همسوییهای مقطعی و بازگشت دوباره تنشها، داستان صداوسیما روایت یک بحران گذرا نیست، بلکه حکایت یک مسئله ساختاری و مزمن در نظام رسانهای ایران است. این گزارش میکوشد با نگاهی فراتر از دعواهای جناحی، ریشههای ساختاری بحران دائمی صداوسیما را در نسبت آن با قدرت، جامعه و واقعیتهای زندگی مردم بررسی کند.
نهادی که هرگز از کانون مناقشه خارج نمیشود
در میان نهادهای جمهوری اسلامی، کمتر سازمانی را میتوان یافت که به اندازه صداوسیما همواره در معرض نقد، مناقشه و پرسش قرار داشته باشد. این سازمان در چهار دهه گذشته نه تنها یک رسانه عمومی، بلکه همزمان نقش بازوی تبلیغاتی، ابزار هویتسازی رسمی، نهاد تنظیم افکار عمومی و در بسیاری از مقاطع، میدان رقابت نیروهای سیاسی را بر عهده داشته است. همین چندوجهی بودن سبب شده که صداوسیما هیچگاه به نهادی تثبیتشده و مورد اجماع تبدیل نشود.
تقریباً همه دولتها، از دولت سازندگی تا دولت چهاردهم، در مقطعی از فعالیت خود با این سازمان وارد چالش شدهاند؛ گاهی از حمایت آن بهره بردهاند و گاهی آن را به جانبداری سیاسی یا عدم همراهی با سیاستهای دولت متهم کردهاند. اما مسئله صداوسیما را نمیتوان صرفاً به مدیران، دولتها یا گرایشهای سیاسی تقلیل داد. ریشه این چالش در طراحی نهادی، اقتصاد سیاسی، نوع نگاه به رسانه و نسبت میان واقعیت اجتماعی و روایت رسمی نهفته است.
بررسی تجربه چهار دهه اخیر نشان میدهد که صداوسیما از ابتدا بیش از آنکه «رسانهای برای مردم» تعریف شود، «رسانهای برای هدایت مردم» تلقی شده است؛ تفاوتی بنیادین که بسیاری از بحرانهای مزمن این سازمان را توضیح میدهد.
از رسانه عمومی تا رسانه هدایتی
در الگوی متعارف رسانههای عمومی، وظایفی چون اطلاعرسانی، سرگرمی، آموزش، بازنمایی جامعه و کمک به شکلگیری گفتوگوی عمومی در اولویت قرار دارد. اما صداوسیما در جمهوری اسلامی از آغاز مأموریتی فراتر از این کارکردها بر عهده گرفت؛ مأموریتی که بر هدایت فرهنگی و ارزشی جامعه استوار بود.
این رویکرد از سه منبع اصلی تغذیه میشود: سنت تبلیغ دینی و منبر، نگاه انقلابی به فرهنگ و رسانه، و تلقی رسانه به عنوان بخشی از سازوکار تثبیت مشروعیت سیاسی.
نتیجه آنکه سازمانی شکل گرفت که از یک سو باید رسانهای برای همه شهروندان باشد و از سوی دیگر موظف است روایت رسمی و ارزشهای مورد نظر حاکمیت را پیش ببرد. همین دوگانگی، صداوسیما را با چالشی دائمی مواجه کرده است؛ زیرا رسانهای که بخواهد همه صداها را نمایندگی کند ناگزیر از پذیرش تکثر است، در حالی که رسانه هدایتی با تکثر و استقلال رسانهای نسبت پیچیدهای دارد.
از همین نقطه، نخستین گره ساختاری صداوسیما شکل میگیرد؛ گرهی که سبب شده بخشهایی از جامعه در دورههای مختلف احساس کنند این رسانه نماینده آنان نیست.
پارادوکس حکمرانی؛ رسانهای قدرتمند اما خارج از اختیار دولت
یکی از مهمترین ویژگیهای صداوسیما جایگاه متفاوت آن در ساختار قدرت جمهوری اسلامی است. دولتها مسئول اداره کشور و پاسخگوی مطالبات عمومی هستند، اما مهمترین رسانه رسمی کشور در ساختار اداری آنها قرار ندارد.
این وضعیت نوعی پارادوکس پایدار ایجاد کرده است؛ دولتی که باید در برابر مردم پاسخگو باشد، بر رسانهای که نقش مهمی در شکلدهی افکار عمومی دارد کنترل مستقیم ندارد.
این ساختار سه پیامد عمده به همراه داشته است:
صداوسیما خود را بیش از آنکه شریک دولت مستقر بداند، بخشی از ساختار کلان نظام تلقی میکند.
دولتها ابزار کافی برای تغییر سیاستهای رسانهای سازمان در اختیار ندارند.
سازمان میتواند در عمل به بازیگری مستقل و حتی رقیب دولت تبدیل شود.
از هاشمی تا پزشکیان؛ تکرار یک الگو
در دولت هاشمی رفسنجانی، شکاف میان رویکرد توسعهمحور دولت و نگاه فرهنگی محافظهکارانه رسانه قابل مشاهده بود. دولت هاشمی حامل پروژه بازسازی پس از جنگ و سازندگی اقتصادی بود. این پروژه با نوعی عملگرایی اقتصادی و تا حدی انعطاف در حوزههای اجرایی همراه بود. با این حال، صداوسیما در بسیاری حوزهها، بهویژه فرهنگ و سبک زندگی، همچنان حامل محافظهکاری ایدئولوژیک بود. تنشها در آن دوره شاید به صراحت دورههای بعدی نبود، اما شکاف میان نگاه توسعهمحور دولت و نگاه فرهنگی-مراقبتی رسانه کاملاً محسوس بود.
در دولت خاتمی، شکاف آشکارتر شد. دولت اصلاحات با مفاهیمی چون جامعه مدنی، گفتوگوی تمدنها، قانونگرایی و گشایش سیاسی شناخته میشد. اما صداوسیما در بسیاری از مقاطع، نه بازتابدهنده این فضای تازه، بلکه مهارکننده و منتقد آن بود. پوشش محدود یا جهتدار برخی دستاوردها، برجستهسازی بحرانهای سیاسی، دعوت گستردهتر از صداهای منتقد اصلاحات و قاببندی منفی نسبت به برخی مفاهیم اصلاحطلبانه، از نشانههای این فاصله بود. در این دوره، صداوسیما برای بخش بزرگی از حامیان دولت خاتمی دیگر یک رسانه عمومی نبود، بلکه به چشم نهادی دیده میشد که در برابر خواست تغییر ایستاده است.
وبحران دائمی اعتماد؛ از هاشمی تا پزشکیان/ چرا هیچ دولتی نتوانست با صداوسیما کنار بیاید؟
با احمدینژاد، در سالهای نخست، همجهتی صداوسیما و دولت بیشتر شد. گفتمان عدالتخواهی، مردمگرایی، ضدیت با نخبگان سنتی و ادبیات انقلابی، زمینه همپوشانی ایجاد میکرد. صداوسیما در این دوره، دستکم در آغاز، از دولت احمدینژاد تصویری پررنگ و مثبت ارائه میداد. اما این همراهی مطلق نبود. در سالهای پایانی و با بالا گرفتن اختلافهای درون حاکمیت، بهویژه پس از بروز شکافهای سیاسی جدی، صداوسیما نیز فاصلههایی گرفت و نشان داد همراهیاش نه بر پایه حرفهایگری رسانهای، بلکه بر اساس نسبت دولت با کانونهای قدرت تنظیم میشود.
در دوره روحانی، دوباره شکاف به شکل شدیدی بازگشت. دولت روحانی بر اعتدال، مذاکره، تنشزدایی و حلوفصل پرونده هستهای تأکید داشت. اما صداوسیما در بسیاری از بزنگاهها، بهویژه در موضوع برجام، یا با تردید و بدبینی پوشش میداد یا تریبون بیشتری به منتقدان میداد. از نگاه بسیاری از حامیان دولت، صداوسیما در این دوره بیش از آنکه رسانهای برای توضیح سیاستهای دولت باشد، به بستری برای فشار مستمر بر آن تبدیل شده بود. در موضوعات داخلی نیز همین الگو دیده میشد: ناکامیها پررنگ، موفقیتها کمفروغ، و انتقادها برجسته.
در دوره ابراهیم رئیسی، نزدیکی گفتمانی میان دولت و سازمان موجب شد فضای رسانهای همدلانهتری شکل بگیرد؛ موضوعی که از نگاه بخشی از جامعه نشانهای از رفتار غیرثابت و غیرحرفهای رسانه تلقی شد. در دولت رئیسی، همسویی میان دولت و صداوسیما آشکارتر بود. ادبیات مشترک، نزدیکی بیشتر در روایت کلان سیاسی، و همجهتی در نگاه به مسائل داخلی و خارجی، باعث شد صداوسیما در مجموع پوشش حامیانهتری از دولت ارائه کند. این بدان معنا نبود که هیچ نقدی وجود ندارد، اما فضا بهوضوح نرمتر و همدلانهتر از دورههای خاتمی یا روحانی بود. همین تفاوت برای بخش بزرگی از جامعه نشانه دیگری بود از اینکه صداوسیما بسته به دولت، رفتارهای متفاوت و عمدتاً غیرحرفهای از خود نشان میدهد.
وبحران دائمی اعتماد؛ از هاشمی تا پزشکیان/ چرا هیچ دولتی نتوانست با صداوسیما کنار بیاید؟
دولت پزشکیان هنوز در نیمهی راه است، اما از همین ابتدا میتوان دید که مسئله ساختاری پابرجاست. او با رأی بخشی از جامعهای روی کار آمده که از فشارهای اقتصادی، تندرویهای فرهنگی و بستهشدن افق سیاسی ناراضی بوده است. اگر دولت بخواهد در حوزههایی چون سیاست خارجی، رابطه با جامعه، کاهش تنشهای فرهنگی یا بازتر شدن فضای عمومی گامهایی بردارد، به همان نسبت احتمال اصطکاک با بخشی از منطق حاکم بر صداوسیما هم بیشتر میشود. مسئله، همان مسئله قدیمی است: سازمانی که خود را تابع دولت نمیداند، تا کجا حاضر است با رویکردهای متفاوت دولت همراه شود؟
اقتصاد سیاسی صداوسیما؛ نهادی بزرگ که الزاماً به مخاطب وابسته نیست
برای فهم صداوسیما نباید فقط به سیاست نگاه کرد؛ اقتصاد این سازمان نیز اهمیت تعیینکنندهای دارد.
صداوسیما سازمانی عظیم با شبکههای متعدد، نیروهای انسانی گسترده، بودجههای کلان و پیوندهای اقتصادی و تبلیغاتی متنوع است. اما نکته تعیینکننده آن است که بقای این نهاد، مانند یک رسانه خصوصی یا رقابتی، مستقیماً به رضایت مخاطب وابسته نیست.
این تفاوت بنیادی پیامدهای مهمی به همراه دارد. رسانهای که حیاتش وابسته به جذب مخاطب و اعتماد او باشد، ناچار است خود را با نیازها و خواستههای مخاطبان هماهنگ کند. اما رسانهای که از منابع بودجهای و ساختار قدرت تغذیه میشود، حتی با وجود ریزش شدید مخاطب نیز میتواند به حیات خود ادامه دهد.
در چنین وضعیتی مخاطب از مرکز ثقل سازمان کنار میرود و جای خود را به ملاحظات نهادی، سیاسی و بودجهای میدهد. این اقتصاد سیاسی سه پیامد مهم دارد؛ اصلاحناپذیری نسبی، وابستگی بیشتر به مراکز قدرت و پیوند عمیقتر اقتصاد و سیاست.
به همین دلیل است که صداوسیما میتواند سالها بخش مهمی از مرجعیت رسانهای خود را از دست بدهد، اما از نظر نهادی همچنان پابرجا بماند و همین پایداری بدون رضایت عمومی، یکی از دلایل تداوم بحران آن است.
شکاف میان تجربه زیسته مردم و روایت رسمی
یکی از مهمترین دلایل ناکامی صداوسیما در کسب اعتماد عمومی، شکاف فزاینده میان تجربه روزمره مردم و روایت رسمی رسانه است. در سنت تبلیغی فرض بر این است که با تکرار کافی پیام، بیان جذاب و محدود کردن روایتهای رقیب میتوان ذهنیت عمومی را شکل داد. اما جامعه امروز ایران دیگر جامعهای تکمنبعی نیست.
مردم فقط شنونده رسانه رسمی نیستند؛ آنها تجربه میکنند، مقایسه میکنند، روایتهای دیگر را میبینند و در شبکههای اجتماعی درباره آنها گفتوگو میکنند.
اگر در زندگی روزمره فشار اقتصادی، بیثباتی، تبعیض یا محدودیت احساس شود، روایتهای خوشبینانه، یکطرفه یا شعاری نمیتوانند آن واقعیت را پاک کنند.
صداوسیما میتواند بر تفسیر واقعیت اثر بگذارد، اما نمیتواند خود واقعیت را جایگزین کند. رسانه میتواند آتش را بزرگتر یا کوچکتر نشان دهد، اما از خاکستر باغ نمیسازد.
این شکاف در دورههای مختلف اشکال متفاوتی داشته است؛ از شکاف میان روایت توسعه و احساس نابرابری در دوره هاشمی گرفته تا شکاف میان وعده عدالت و تجربه تورم در سالهای پایانی احمدینژاد، میان وعده گشایش و بازگشت فشار اقتصادی در دوره روحانی، و میان روایتهای امیدوارکننده و واقعیت سخت معیشتی در دوره رئیسی.
نتیجه این شکاف معمولاً در سه شکل بروز میکند: بیاعتمادی، بیاعتنایی یا تمسخر.
صداوسیما به مثابه بازیگر قدرت
صداوسیما تنها ناقل خبر یا تولیدکننده برنامه نیست؛ این سازمان خود یکی از بازیگران مهم میدان سیاسی محسوب میشود.
در جامعهای که رسانه نقش مهمی در برجستهسازی، حذف، مشروعیتبخشی و تخریب دارد، کنترل رسانه رسمی به معنای برخورداری از بخشی از قدرت سیاسی است. به همین دلیل، صداوسیما همواره در معرض استفاده جناحی و تفسیر جناحی قرار داشته است.
وقتی به یک دولت نزدیکتر است، این نزدیکی در لحن، انتخاب سوژهها، نحوه دعوت از مهمانان، نوع گزارشسازی و میزان پوشش اخبار مثبت و منفی آشکار میشود. هنگامی که با دولتی فاصله دارد، همین سازوکارها در جهت معکوس عمل میکنند.
در نتیجه، برای بخشی از جامعه این احساس شکل میگیرد که سازمان نه بر اساس معیارهای حرفهای، بلکه بر اساس نسبت دولتها با کانونهای قدرت عمل میکند.
نگاه جادویی به رسانه؛ ریشه فرهنگی مسئله
در پس همه عوامل یادشده، یک نگاه مهم قرار دارد؛ نگاهی که رسانه را بیش از اندازه واقعی و تقریباً قادر به ساختن جهان اجتماعی تصور میکند.
این نگاه از سنت تبلیغی میآید؛ سنتی که تصور میکند با تکرار پیام، کنترل واژگان، محدود کردن صداهای رقیب و ارائه یک روایت منسجم میتوان جامعه را در مسیر مطلوب هدایت کرد.
اما رسانه در جهان جدید چنین قدرت مطلقی ندارد. رسانه میتواند توجه را هدایت کند، هیجان بیافریند، برخی واقعیتها را برجسته و برخی را پنهان کند و در کوتاهمدت موج بسازد؛ اما نمیتواند مشروعیت پایدار خلق کند وقتی تجربه اجتماعی آن را تأیید نمیکند، اعتماد عمومی ایجاد کند وقتی زندگی روزمره مردم خلاف آن را میگوید یا ناکارآمدی ساختاری را با برنامهسازی جبران کند.
در اینجاست که یک خطای مهم رخ میدهد؛ به جای تمرکز بر اصلاح واقعیت، بر تشدید روایت تأکید میشود.
وبحران دائمی اعتماد؛ از هاشمی تا پزشکیان/ چرا هیچ دولتی نتوانست با صداوسیما کنار بیاید؟
چرا صداوسیما حتی هنگام موفقیت هم مسئله باقی میماند؟
ممکن است گفته شود صداوسیما در برخی دورهها توانسته بر افکار عمومی اثر بگذارد، موج ایجاد کند یا بخشی از جامعه را بسیج کند. این گزاره نادرست نیست. صداوسیما همچنان رسانهای بزرگ با امکانات گسترده و توان اثرگذاری قابل توجه است.
اما حتی این موفقیتهای مقطعی نیز مسئله ساختاری را حل نمیکنند؛ زیرا این اثرگذاری نه عمومی و فراگیر است، نه پایدار و متکی بر اعتماد عمومی و نه مرجعیتی مشترک برای همه شهروندان ایجاد میکند. رسانهای که برای همه مردم اعتبار نداشته باشد، حتی اگر بر بخشهایی از جامعه اثر بگذارد، هنوز به معنای واقعی کلمه «رسانه ملی» نشده است.
مرور تجربه چند دهه گذشته نشان میدهد صداوسیما در جمهوری اسلامی به دلیل چهار سطح تنش همزمان، همواره مسئلهساز بوده است؛ در سطح حکمرانی، در سطح اقتصاد سیاسی، در سطح اجتماعی و در سطح سیاسی.
در سطح حکمرانی، رسانهای بزرگ و پرنفوذ است اما به دولت منتخب پاسخگو نیست. در سطح اقتصاد سیاسی، بقای آن الزاماً به رضایت مخاطب وابسته نیست. در سطح اجتماعی، بارها و بارها با تجربه زیسته مردم فاصله گرفته است و در سطح سیاسی، به یکی از ابزارهای رقابت جناحی و تنظیم میدان قدرت تبدیل شده است.
در پس همه اینها نیز این فرض قرار دارد که رسانه میتواند جای واقعیت را بگیرد، جامعه را از بالا هدایت کند و با تبلیغ شکافهای عینی را پنهان سازد؛ فرضی که بارها در عمل با چالش مواجه شده است.
به همین دلیل، مسئله صداوسیما با تغییر یک مدیر، یک تیم مدیریتی یا حتی یک دولت حل نمیشود. این یک مسئله ساختاری است. تا زمانی که از صداوسیما همزمان انتظار داشته باشند برای همه مردم رسانه باشد، برای حاکمیت ابزار تثبیت باشد، برای نیروهای سیاسی میدان رقابت باشد و برای جامعه دستگاه هدایت و تربیت، این نهاد همچنان در وضعیت بحران دائمی باقی خواهد ماند.
صداوسیما در جمهوری اسلامی آینهای از تناقضهای عمیقتر نظام رسانهای و سیاسی ایران است. این نهاد میخواهد در عین انحصار، ملی باشد؛ در عین تبلیغ، معتبر باشد؛ در عین جانبداری، مورد اعتماد باشد؛ و در عین فاصله از دولت، بر فضای عمومی کشور اثر تعیینکننده بگذارد.
همین جمع متناقضها آن را به مسئلهای دائمی تبدیل کرده است. اگر قرار باشد روزی این وضعیت تغییر کند، راهحل در تغییرات صرفاً مدیریتی یا آرایشی نخواهد بود. باید نسبت این سازمان با دولت، جامعه، حقیقت اجتماعی و رقابت سیاسی از نو تعریف شود.
تا آن زمان، هر دولتی که بر سر کار بیاید، احتمالاً فصل تازهای از همان داستان قدیمی را تجربه خواهد کرد؛ داستان نهادی که قرار بود رسانه ملی باشد، اما در عمل به یکی از مناقشهبرانگیزترین نهادهای جمهوری اسلامی تبدیل شده است
