سيماي محمد(ص) از منظر دكتر علي شريعتي
چهرههاي نمايان تاريخ قيصر است و حكيم است و پيغمبر.
«قيصر» آنچنان كه تاريخ نشان ميدهد، مردي است خطرناك، با چشماني بيرحم، قيافهاي خشن و ترسناك و دستي بر شمشيري برهنه كه همواره از آن خون تازه ميچكد، نه، ميبارد و در حاشيه، چهرههاي مشهوري كه خوب ميشناسيم: جلاد و رمّال و شاعر و دلقك و منشي و مستوفي و خواجه حرم و ديگر «عمله خلوت»... سرمايهاش زر و زور و سرگرمياش رزم و بزم و ديگر هيچ.
چهره ديگر «حكيم» است، روشنبين هر دورهاي و قومي. گاه او را در جلوت قيصر ميبينيم، همزانوي جلاد و دلقك و خواجه و گاه در خلوت خويش، سر به زانوي انديشهها، بال در بال خيال، تا بام بلند آسمانها رفته و زمين را و زمان را از ياد برده.
فَرَس كشته از بس كه شب رانده است
سـحرگه پريشـان و درمانـده اسـت
مجذوب «فهميدن حقايق عالم»، غرقه در حالات غريب و افكار عميق خويش، محبوس گروه اندك روشنفكران و دانشمندان و خواص هر جامعهاي و دور و هرچه تا زندهتر دورتر از حضيض حيات پست و نيازهاي بي ارج و آرزوهاي حقير «عوام كالانعام»! درخشندهترين چهره حكمت در تاريخ بشر، بي هيچ گفتگويي، سقراط است. آن كه سخنانش در طول بيست وپنج قرن خوراك انديشههاست و شراب فهمها: اين ربالنوع تعقل بشري، كاشف سرزمينهاي غريبي كه گام هيچ خردي بر آن نرفته بود، آن كه نخستين بار تا قله بلند «نميدانم» صعود كرده است. باغبان نبوغهاي شگفت: از افلاطون و ارسطو گرفته، رفته تا سناگوستن و سن اوژن و آمده تا كَندي و بوعلي و ابن رشد...
اما وي به چه ميخواند؟ تنها فيلسوفان ميتوانند پاسخ گفت. به چه ميارزد؟ تنها شيفتگان منطق ميتوانند سنجيد؛ اما مردم آتن نميدانند، مردم هيچ زميني، هيچ زماني نميدانند. اگر سقراط و شاگردانش را از تاريخ برداريم، چه خواهد شد؟ تنها كتابخانهها و مدرسهها به فرياد خواهند آمد؛ اما مردم آگاه نخواهند شد. مگر نه همينها بودند كه دمكراسي يونان را بليهاي خواندند و حكومت توده را بر كشور مصيبتي و از سقوط حكومت اشراف به چه حسرتي ياد ميكردند؟! [1] حق هم داشتند چه مردمي كه قرنها در زير شلاق اشراف رنج بردهاند و همچون چهارپايان بار ميكشيدهاند و جز گرسنگي و سكوت، حقي در جامعه آريستوكراسي آتن نداشتند و اكنون خود سرنوشت حكومت را به دست گرفتهاند و به افسانه حكومت ازلي و ابدي و طبيعي اشراف براي نخستين بار در تاريخ پايان دادهاند، عمق و ظرافت بيان اين سخن سراسر حكمت سقراط را چه ميفهمند كه: «اگر نميترسيدم كه مردم آتن بر من خرده گيرند كه سقراط همه علوم جهان را ادعا كرده است، ميگفتم كه: هيچ نميدانم!» براي غرب يك اسپارتاكوس بيسواد از يك آكادمي پر از سقراط و افلاطون و ارسطو، به كارآمدتر است و براي شرق يك ابوذر، عربي بدوي، از صدها بوعلي و ابن رشد و ملاصدرا اثربخشتر. [2]
چهره ديگر، «نبي» است. مرداني كه با اين چهره در تاريخ پديدار شدهاند، با همه اختلافي كه درگفتار و رفتار هر يك هست، بسيار با هم شبيهند. سيمايي گيرا و دوستداشتني دارند، صداقت و صميميت در رفتارشان بيشتر از ابهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزي كه چشمها را خيره ميدارد، ساطع است؛ پرتوي كه همچون لبخند سپيدهدم محسوس است؛ اما همچون راز غيب مجهول. سادهترين نگاهها آن را به سادگي ميبينند، اما پيچيدهترين نبوغها به دشواري ميتوانند يافت. روحهايي كه در برابر زيبايي و معني و راز حساسند، گرما و روشنايي و رمز شگفت آن را همچون گرماي يك عشق، برق يك اميد و لطيفه پيدا و پنهان زيبايي حس ميكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز نگاهشان، طنين آوايشان، عطر مستيبخش انديشهشان، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان، زندگي كردنشان ميبينند، مييابند، لمس ميكنند و به رواني و شگفتي الهام در درونشان جريان مييابد و از آن پر ميشوند، سرشار ميشوند و لبريز ميشوند و بيتاب ميشوند و اين است كه هر گاه بر بلندي قله تاريخ برآييم، همواره انسانها را هميشه و همه جا در پي اين چهرههاي ساده اما شگفت ميبينيم كه عاشقانه چشم در آنان دوختهاند، سيمايشان از آتشي مرموز برتافته است و براي مرگ بيقراري ميكنند.
پيغمبران، فرمانروايان بي رقيب قلبها، خنگ وحشي و سركش تاريخ را در زير ران دارند و زمام آن را در دست و با شلاق ناپيدايي كه طنين ضربههايش هنوز در زير اين آسمان ميپيچد و به گوش ميرسد، ميرمانند و ميرانند و كاروانهاي عظيم بشري را در پي خويش، پيش ميبرند. تاريخ حكايت ميكند كه هرگاه كارواني راه گم كرده و يا از رفتن باز ايستاده است، يكي از اين سواران ناگاه از گوشه نامعلومي ظاهر شده و قوم را «به حركت آورده» يا «راهي تازه پيش پايشان گشوده است».3 در اينجا سخن از ايمان داشتن يا نداشتن نيست، بلكه هر كه سرگذشت انسان را بر روي خاك ميداند، ميداند كه وي در چه مكتبي تعليم يافته و آموزگاران و مربيانش چه كساني بودهاند. هر كه تاريخ را و خلق و خوي تاريخ را ميشناسد، ناچار اعتراف ميكند كه تاريخ مذهبيترين موجودات اين عالم است.
دو دسته پيامبران
اما اين پيامبران را در يك گروهبندي وسيع، به دو دسته ميتوان تقسيم كرد: پيامبران غير سامي (ايران و چين و هند، يا آريايي و زرد) و پيامبران سامي و پيغمبر اسلام در اين گروه است.4 در اينجا دامنه سخن بينهايت وسيع است؛ اما دريغا كه مجال بسيار تنگ. آنچه نميتوان ناگفته گذاشت، ريشه طبقاتي هر يك از اين دو گروه است؛ چه، تحليل طبقاتي هر مذهبي يا هر متفكري بر اساس جامعه شناسي، يك اصل علمي و متديك است كه هر كسي ناچار بايد در برابر نتايجي كه از آن به دست ميآيد، تمكين كند؛ چه، تنها شيوه منطقي و جهاني بررسي مسائل علمي است، حتي در زمينههاي علوم انساني. گذشته از آن، شناخت جوّ اجتماعي و بهخصوص ريشه طبقاتي هر مذهب يا شخصيتي نه تنها معرفت و قضاوت ما را در آن باره دقيق، عميق و بهخصوص اطمينانبخش ميسازد و از شبهه تعصبات و بهويژه پيشداوريها كه بيماري تحقيق علمي است و بالاخص آنجا كه سخن از مذهب است، مبرّي ميكند، بلكه بسياري از نكات مجهول و وجوه ناپيداي مسئله را كه جز از اين طريق امكان حل آن و حتي برخورد با آن نميرود، بر ما آشكار ميسازد.
بزرگترين پيامبران دو نژاد آريايي و زرد، «زرتشت» است و «بودا» و «لائوتزو» و «كنفسيوس». شك نيست كه راه كنفسيوس درست برخلاف لائوتزو است و مذهب زرتشت متناقض با بودا. كنفسيوس به جامعه ميانديشد و لائوتزو به فرد؛ او به بيرون و اين به درون. زرتشت به زندگي رو ميكند و بودا از زندگي ميگريزد. او جهانبيني روشن دارد و نگاهي خوشبين و اين تاريك و بدبين. زرتشت پيغمبر آتش برافروخته است و بودا جويندة آتش خاموش (نيروانا)؛ اما جامعهشناس اين اختلافها و حتي تناقضها را به چيزي نميگيرد. براي او آنچه مهم است، جنس نيازها و نوع دردها، طريقه رفع نيازها و درمان دردها و بالاخره قلمرو انديشه، دنياي احساسها و چهارچوب انساني و اجتماعي مذهبهاست.
از اينجاست كه در بررسي سرگذشت اين اديان و شرح حال اين پيامبران، آنچه به شدت نگاه جامعهشناس را به خود ميكشد، آنچنان كه تا پايان تحقيق و تحليل و مطالعهاش ديده برنميگيرد، اين است كه ميبيند اين پيامبران بي استثنا، آري بي استثنا همه از طبقه اشراف جامعهاند، شاهزادگان نجبا (كنفسيوس، نجيبزاده و زرتشت، فرزند مغي بزرگ و بودا، شاهزاده بنارس). از اينجا سرشت و سرنوشت همه چيز آشكار ميشود و قابل پيشبيني.[5]
ادامه دارد
پي نوشتها:
1ـ شوارتز ـ رياضي دان و سوسياليست نامي امروز فرانسه ـ ميگويد: قرنها گذشت و در يونان چرخ اختراع نشد؛ چه، كثرت غلامان كه به چشم دوپايان باربر، در آنان مينگريستند، موجب ميشد كه نبوغ يوناني هرگز در انديشه ساختن ابزاري كه جز كار بردگان را سادهتر نميكند، نباشند.
2ـ مسئله كتابزدگي و مسخ روشنفكران بر اثر غرق شدن در تفكرات مجرد و حلول منطق ذهني و معنويت بيگانه با واقعيت را در درس «قرون جديد» تحت عنوان «سيانتيسم» (علم پرستي) و «انتلژنزيا» در دانشكده ادبيات مشهد تحقيق كردهام. و نيز رجوع كنيد به بحث «اليناسيون» روشنفكران در آثار ماركس و لنين و پله خانوف و شماره مخصوص آرگومان درباره روشنفكران.
3ـ هم موتور تاريخ و هم چراغ تاريخ بودهاند.
4ـ اين سؤال همه جا مطرح شده است كه: چرا اديان همه در شرق پديد آمدهاند؟ هرگز چنين نيست. حتي سرخپوستان امريكاي شمالي و قبايل استراليائي داراي معتقدات مشخص مذهبي بودهاند (جامعه شناسي اقوام بدوي و مردمشناسان معروف قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از قبيله اسپنسر، مولر، موس، لوي برول و حتي دوركهيم و ماركس وبر، آن را روشن كردهاند)؛ اما در آن هنگام كه ما از پيغمبران بزرگ سخن ميگوييم، فرهنگ و مدنيت در شرق بوده است و ناچار پيامبران بزرگ نيز بايد در اينجا باشند و بعد همراه با تمدن و فرهنگ شرقي، اديان شرقي نيز به غرب، رفته باشند. مگر امروز كه تمدن و فرهنگ از غرب ميآيد، مكتبهاي بزرگ فلسفي همراه با آن نيست؟ مگر همراه راديو و تلويزيون و هواپيما و اتومبيل و ترن و اسفالت و سبك معماري، اشكال زندگي و آداب معاشرت «سارتر» و «كامو» و «راسل» و «ماركس» و... نيامدهاند مثل اينست كه اكنون بپرسيم چرا فلاسفه و بنيانگذاران مكتبهاي اجتماعي و سياسي و فكري همه از غرب برمي خيزند؟.
5ـ خواهيد گفت پس چرا اين اديان در ميان توده و طبقه محروم نيز رسوخ كرده است؟ اولا اين اديان پس از چندي خصوصيات طبقاتي خود را از دست ميدهند و حتي خصوصيات نقيضي به خود ميگيرند (چنان كه مسيحيت و اسلام چنين شد) ثانياً از نظر روانشناسي اجتماعي به عقيده من «دردها و نيازهاي رواني (معنوي و فكري) هميشه در يك طبقه زاده ميشوند، اما همين كه زاده شد و رشد كرد، ديگر مرزي نميشناسند». مگر هم اكنون نميبينيم كه بسياري از تمايلات بورژواها در هنر و زيبايي و زندگي حتي حساسيتهاي فكري و فلسفي آنها را نميبينيم در طبقه محروم اروپا و مضحكتر از آن طبقه محروم كشورهاي عقبنگهداشته شده آسيا و افريقا با چه شدتي سرايت كرده است و ميكند؟
*روزنامه اطلاعات/شفقنا
