کد خبر: ۴۴۴۶۹۳
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۱
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
تعداد بازدید: ۴۷

چهار روایت تازه از روز حمله به مدرسه شجره طیبه میناب/ آن شنبه سیاه‌ترین روز زندگی همه ما بود

اسم مادر رضا «عالیه ذاکری» است؛ زنی ۳۴ ساله و خانه‌دار که چهره‌اش هم خیلی جوان است. رضا بچه سومش بود؛ بعد از زهرا و مریم. رضا کلاس دومی بود. روز حمله با زینب، دختر دو ساله‌اش در خانه بودند؛ مثل مرضیه مادر حنان و سبحان، مثل خیلی از مادرهای دیگری که آن ساعت از روز خانه بودند.
چهار روایت تازه از روز حمله به مدرسه شجره طیبه میناب/ آن شنبه سیاه‌ترین روز زندگی همه ما بود

اسم مادر رضا «عالیه ذاکری» است؛ زنی ۳۴ ساله و خانه‌دار که چهره‌اش هم خیلی جوان است. رضا بچه سومش بود؛ بعد از زهرا و مریم. رضا کلاس دومی بود. روز حمله با زینب، دختر دو ساله‌اش در خانه بودند؛ مثل مرضیه مادر حنان و سبحان، مثل خیلی از مادرهای دیگری که آن ساعت از روز خانه بودند.

این گزارش، چهار روایت از روز حمله به مدرسه شجره طیبه میناب است. خانواده بارانی، خانواده شهرجو، معلم پیش‌دبستانی و آقای نصیری؛ تراشکاری که دو روز به آواربرداری مدرسه کمک کرد. آخرین شماره گزارش‌های میناب در شماره بعد خواهد بود که روایت امدادگران هلال‌احمر میناب خواهد بود. 

به گزارش اعتماد، آفتاب تابیده روی پوستم و قرمز شده‌ام. شال مشکی روی سرم است. لباسم مشکی است. داغ شده دست و صورتم. خودم را در آینه ماشین نگاه می‌کنم. تیره شده‌ام از آفتاب زیاد. یادم می‌رود آب بخورم. می‌خواهم آب بزنم به صورتم تا از شدت گرمازدگی‌ام کم شود. آب توی ماشین هم داغ است. راهی خانه رضا می‌شویم؛ «رضا بارانی». با خودم می‌گویم آنجا حتما یک لیوان آب خنک هست که بخورم. می‌رسیم به کوچه‌شان. راه سنگلاخ است و با کمترین سرعت، کوچه را می‌رانیم. پدر رضا دم در ایستاده. مرد جوانی با ریش مشکی و لباس مشکی. خوشرو است و بهمان خوشامد می‌گوید. از حیاط کوچک‌شان که رد می‌شویم به سبک خانه‌های جنوب، در آهنی ما را به داخل خانه می‌رساند. وارد که می‌شویم دختر کوچک خوش‌رنگی را می‌بینیم. زینب؛ آخرین بچه خانه است، دو سال دارد. دنبالمان راه افتاده. مادر رضا را می‌بینیم، شبیه زن‌های بندر است، آرام، صبور و مهربان. ما را به داخل پذیرایی هدایت می‌کند. وارد که می‌شویم عکس بزرگ رضا را می‌بینیم که به دیوار زده‌اند، چفیه مشکی دور گردنش انداخته، با یک کلاه آفتابی مشکی. معلوم است که در راهپیمایی اربعین بودند. روی زمین، لباس تکواندویش را گذاشته‌اند، لباس فرم مدرسه‌اش، کوله خاکی‌اش که داغان شده، کتاب نگارش فارسی کلاس دوم از همان‌ها که در خانه ما هم هست به چشمم می‌آید. وسایل مدرسه‌اش را می‌بینم، دلم هری می‌ریزد. خودم را جمع می‌کنم که مادرش نبیند.

رضا از صدای بلند می‌ترسید

اسم مادر رضا «عالیه ذاکری» است؛ زنی ۳۴ ساله و خانه‌دار که چهره‌اش هم خیلی جوان است. رضا بچه سومش بود؛ بعد از زهرا و مریم. رضا کلاس دومی بود. روز حمله با زینب، دختر دو ساله‌اش در خانه بودند؛ مثل مرضیه مادر حنان و سبحان، مثل خیلی از مادرهای دیگری که آن ساعت از روز خانه بودند. «من از حمله به مدرسه خبر نداشتم، زیرنویس شبکه خبر، اعلام کرد به تهران حمله شده. همسایه‌مان زنگ زد که از مدرسه زنگ زدند برویم دنبال بچه‌ها. قرار شد رضا را هم با خودش بیاورد. نشسته بودم با زینب در خانه که سه صدا پشت هم شنیدم. نفهمیدم چه شده، همان موقع مریم، دخترم وارد خانه شد. مریم کلاس چهارم است و در همان شجره طیبه درس می‌خواند. دخترها را داده بودند خانم رزاق‌پور ببرد، پسرها را خانم جعفری. من دود و آتش را دیدم. به مریم گفتم چه ‌خبر شده؟ گفت نمی‌دانم. مریم به کوچه رسیده بود که انفجار شده بود. به همسایه‌ها گفتم چه‌ خبر است؟ می‌گفتند المهدی را زدند. المهدی روبه‌روی‌مان است. زینب را بغل کردم رفتم سر کوچه. خانم جعفری همسایه‌مان از مدرسه برگشت، بچه‌ها را آورده بود، اما رضا نبود. به او گفتم، زد توی سرش، نشست، هیچی نگفت. گفتم اشکال ندارد شما زینب را بگیرید، من بروم دنبال رضا، بچه‌ام از صدا می‌ترسد. همیشه نورافشانی که می‌کردند گوشش را می‌گرفت، اصلا نمی‌رفت توی جمعیت. گفتم بروم بیارمش خانه، این صدا برایش خیلی زیاد بود. من پیاده راه افتادم، همسایه هم همراهم آمد. خیابان‌ها بسته شده بود.» دارم تصور می‌کنم عالیه را که دوان‌دوان به مدرسه می‌رود، تا آن موقع هم نفهمیده بود که مدرسه هدف حمله بوده. 

«خانم رزاق‌پور آمد خانه‌مان، گفت حلالم کن، مریم چند بار گفت برویم رضا را بیاوریم، به او گفتم خانم جعفری قرار است پسرها را بیاورد. خانم جعفری گفت من اصلا متوجه نشدم رضا سوار نشده، دیدم ماشین پر شده راه افتادم. من رفتم سر کوچه مدرسه، کوچه را بسته بودند. هنوز نفهمیده بودم مدرسه را زدند. شنبه بود و بچه‌ها ورزش داشتند، زمین چمن‌شان پشت مدرسه است. گفتم حتما رفتند زمین چمن. هنوز باور نمی‌کردم چه شده. موج دوم خورد به درمانگاه. ما را از مدرسه بیرون کردند. من برگشتم خانه. دم افطار بود که همسرم با برادرم که رفته بودند سردخانه رضا را پیدا کردند. همسرم داخل مدرسه بود، برادرم در بیمارستان بود. سردخانه‌ها را گشته بود، یک نفر را که به پشت خوابیده بود، حدس زده بود رضاست. می‌گفت از پاهایش شک کردم رضاست. زنگ زده بود به همسرم شماره پیراهن ورزشی رضا را بپرسد. درنهایت همسرم رفت سردخانه. می‌گفت رضا شلوار نداشت، از شورت اسپرتی که صبح پایش کرده بودم و از روی جوراب و فرم پاهایش او را شناخت. موهای بچه‌ام لخت بود، گوشه نمی‌رفت، می‌آمد توی صورتش. پایین صورتش داغان شده بود. دست و پا داشت، اما تکه شده بود. من ندیدم بچه‌ام را. فقط شبی که رفتم وداع با شهدا، غسل و کفن شده بود. نتوانستیم بازش کنیم، فقط موها و صورتش را دیدم، موهایش که آمده بود توی صورتش را دیدم.» خیلی صبر دارد که اینها را تعریف می‌کند خودش را نگه می‌دارد تا اشکش نریزد. 

رضا تکواندوکار بود و عاشق ورزش. کمربند سبز داشت. عالیه می‌گوید: «عاشق این بود که زود مشق‌هایش را بنویسد، برود کلاس تکواندو. عاشق شنا بود، پنجشنبه‌ها با پدرش می‌رفت استخر. مکبر حسینیه هم بود.» دوباره روز حادثه می‌آید جلوی چشمش. «سرویس‌شان مینی‌بوس بود، ولی آن روز به سرویس زنگ نزدند. به والدین زنگ زدند، نگفتند جنگ شده، گفتند بیاید ما یک جلسه‌ای داریم، نخواستند ما را بترسانند.» کی می‌دانست قرار است به مدرسه حمله شود؟  «این ۵۰ روز، روز که نیست، خدا می‌داند از سال هم گذشته برای ندیدن و دلتنگ شدن.» اشک را با چادرش پاک می‌کند. از او می‌پرسم روز و شب‌تان چطور می‌گذرد؟ می‌گوید:‌ «عصرها تا ساعت یک شب داخل گلزاریم، از آنجا می‌رویم خانه مادرم، نمی‌توانم در خانه خودم بمانم. اوایل زینب بی‌تابی می‌کرد، دائم گریه می‌کرد، نمی‌فهمیدم دلیلش چیست، بعد فهمیدم به خاطر رضاست، عکس‌ها را برمی‌داشت با زبان خودش می‌گفت داداش نیست.» 

رضا می‌خواست قهرمان تیم ملی شود

مسعود بارانی، پدر ۳۸ ساله رضاست. او روز حادثه سرکار و خارج از میناب بود. «در تلویزیون دیدیم تهران ستون‌های دود بلند شده. یکی از دوستان آمد گفت می‌گویند میناب را زده‌اند. تقریبا حدود ۱۱ و نیم بود. گفت بریم کمک داخل شهر. ما حرکت کردیم، نزدیک میناب دیدیم دود غلیظی از دور معلوم است. ترافیک شدید بود، خودمان را رساندیم داخل شهر. گفتند مدرسه را زدند. دو تا از بچه‌های من در این مدرسه بودند، گفتم یاحسین. از ماشین پیاده شدیم، به دو خودمان را رساندیم به مدرسه. دیدیم چیزی که نباید می‌شد، شده. همه زیر آوارند. همه دنبال گمشده‌های‌شان بودند. چندتا از رفقایم را دیدم، ظاهرم را حفظ کرده بودم و داشتم دلداری‌شان می‌دادم. گفتم یکسری مجروح را بردند بیمارستان، بروید آنجا. بعد باخبر شدم بچه‌های آنها قبل از انفجار از مدرسه خارج شده بودند. مانده بودم چه کار کنم.

 هر شهیدی را می‌آوردند بیرون، من به دو می‌رفتم سمتش. بعد از یک ساعت در جست‌وجوی دختر و پسرم بودم که فهمیدم دخترم؛ مریم به سلامتی آمده بیرون. از بیمارستان به سردخانه از سردخانه به مدرسه در رفت‌ و آمد بودم. کمک می‌کردم به جست‌وجو. اعضای بدن بچه‌ها را دیدم؛ دست، پا، پنجه، بدن. بعد از ظهر برادرخانمم از بیمارستان یک نفر را شبیه رضا دیده بود، با من تماس گرفت. رفتم آنجا. زیپ کاور را که باز کردم، دیدم پسرم را روی شکم خوابانده بودند. شلوار ورزشی‌اش کامل از بین رفته بود، شورت ورزشی‌اش را دیدم، از روی رنگ شورت ورزشی و جورابش شناسایی‌اش کردم. ماهیچه‌های عضلانی پاهایش و صافی موهایش هم کمک کرد به شناسایی‌اش. صورتش سالم بود، ضربه‌ای روی گونه سمت چپش خورده بود. بچه‌های کلاس رضا داخل کلاس بودند، کلاس‌شان کنار نمازخانه بود. ۸ ساعت طول کشید تا پیداش کردم. اگر بخواهم بگویم آن ۸ ساعت بر من چه گذشت، به عنوان یک پدر نه، به عنوان برادر و رفیق پسرم باید بگویم. ارتباط ما از پدر پسری فراتر بود، ما با هم رفیق بودیم، نمی‌توانم وصف کنم که چقدر سخت گذشت؛ سخت مال یک لحظه‌اش است. خودم از درون داشتم منفجر می‌شدم، در حالی که دیگران را آرام می‌کردم. سخت‌ترین لحظه برای من لحظه‌ای بود که کیف خونی‌اش که خون تازه رضا رویش بود را دیدم. کیف را که بغل کردم، گرمای خونش به من رسید. یک لحظه احساس کردم خود پسرم را بغل کرده‌ام. نمی‌خواستم باور کنم رضای من جزو شهداست. فکر می‌کردم مجروح شده و این خونش نشانه مجروح شدن است.»

مسعود بارانی از روز حادثه تا روز چهلم ۱۱ کیلو وزن کم کرده است. به قول خودش ظاهر خونسردی دارد، اما از درون آتش‌فشانی است که دارد می‌جوشد. «رضا پسر من نبود، دوستم بود، برادرم بود. ما در خانه همدیگر را داداش صدا می‌زدیم. می‌بردمش باشگاه، کنارش می‌ماندم، کلاسش تمام می‌شد. زمانی که دریا می‌رفتیم، باهم شنا می‌کردیم، استخر می‌رفتیم. همیشه می‌گفت من می‌خواهم قهرمان تیم ملی شوم. بعد از اینکه مدال طلا گرفتم، پرچم ایران را بگیرم روی کولم و بچرخم. الان فکر می‌کنم رضای ما قهرمان شد؛ روزی که روی دست مردم تشییع شد، همان روز که پرچم ایران دورش بود، قهرمان شد. قبل از اینکه بچه‌ام را دفن کنم قهرمانی‌اش را بهش تبریک گفتم، بعد دفنش کردم.» 

مسعود و رضا هفته قبل از حمله داشتند دوتایی خانه‌شان را برای عید رنگ می‌زدند. هنوز رد قلم‌مویی که رضا روی دیوار راهروی ورودی خانه کشیده، پیداست. «روز آخر دیوارهای خانه را من و رضا با هم رنگ می‌زدیم، هنوز یک لایه بیشتر نزده بودیم، گفتیم فردا و پس‌فردا می‌زنیم. بعدازظهرش رضا باید می‌رفت مسجد، مکبر بود. زود کار را تمام کردیم خواستم بروم حمام. رضا با اینکه خودش تنها حمام می‌رفت، برای اولین ‌بار به من گفت من هم می‌خواهم با تو بیایم حمام. شامپو کردمش، شستمش، لحظه آخر که می‌خواستم بیاورمش بیرون گفتم تو میدانی قدیم‌ها دامادها شب ازدواج‌شان یک ‌نفر حمام‌شان می‌کرد، حوله می‌پیچید دورشان و لباس تن‌شان می‌کرد؟ دوست داری تو را این طوری ببرم؟ گفت آره دوست دارم. من حوله پیچیدمش، بلند می‌گفتم داماد آوردم، داماد آوردم. حتی لباس‌هایش را هم خودم تنش کردم.» دوست دارد گریه کند، ولی خوددار است. اشک من ولی می‌ریزد. تن لاغر رضا را در عکس می‌بینم، یاد پسر خودم می‌افتم که دقیقا همسن و هم‌جثه رضاست. 

مادر رضا وقتی دوربین خاموش می‌شود، وقتی از او می‌خواهم خانه‌اش را نشانم بدهد، دوچرخه‌ای را گوشه هال نشانم می‌دهد و با اشک می‌گوید: «یک روز رفتم فروشگاه، برادرزاده‌ام دوچرخه برقی داشت، رضا به من گفت من از اینها می‌خوام. پرسیدم شرایط خرید را گفتند پول پیش نمی‌خواهد، قسطی می‌توانید ببرید، ماهی دو و 900 . خریدمش گفتم هرطور شده دو و 900 را می‌دهم. دو قسط داده بودم، بچه‌ام دو ماه سوار شده بود. الان می‌گویم خدا را شکر که همین را برایش گرفتم. بچه‌ام این همه آرزو داشت، این یکی را خریدم. خدا خواست من این را بگیرم وگرنه خیلی عذاب وجدان می‌گرفتم، همه‌اش می‌گویم کاش پول بیشتری داشتم، آرزوهای بچه‌ام را برآورده می‌کردم، هرچه می‌خواست برایش می‌خریدم. این خانه پر از خاطره است، نمی‌توانم دیگر اینجا بمانم. رضا خیلی آرزو داشت برویم خانه جدید. رفتن به خانه جدید هم برایم سخت است بدون رضا.»

۳۰ ساعت بی‌وقفه در مدرسه بودم

«صدای موشک که آمد، شاید هرجایی را حدس می‌زدیم جز مدرسه. وقتی اینجا رسیدم، هیچ شباهتی به مدرسه نداشت. من خودم بچه دارم. نمی‌توانستم چیزهایی که می‌بینم را باور کنم. تلخ‌ترین صحنه‌ای که دیدم، بچه‌هایی بودند که کوله‌پشتی‌شان را انداخته بودند، انگار آدمی که می‌خواهد فرار کند.»

آقای نصیری تراشکار و جوشکار است. هیچ‌ کدام از بچه‌هایش در «شجره طیبه» درس نمی‌خواندند. اما روز موشک‌باران مدرسه، در محل حاضر شده برای کمک. می‌نشیند روی نیمکت حیاط مدرسه. ریش‌هایش بلند است. سرش را انداخته پایین، غصه بزرگی در وجودش دارد که نمی‌تواند انگار کنترلش کند. به ما نگاه نمی‌کند. وسط حرف‌هایش اشک است که می‌ریزد. می‌گوید: «همان ساعات اول انفجار خودم را رساندم مدرسه. ۳۰ ساعت در مدرسه بودم. فقط یکی، دو بار برای آوردن وسایل اینجا را ترک کردم. هرکاری که بلد بودم کردم تا بتوانیم میله‌ها را ببریم و آوار را سبک کنیم تا بچه‌ها را بکشیم بیرون. اما بچه‌ها تکه‌تکه شده بودند. چیزهایی که دیدم هرگز از ذهن و روانم پاک نمی‌شود.» همین‌ طور که حرف می‌زند آرام گریه می‌کند. مرد صبور و آرامی به نظر می‌رسد. معلوم است در همه این دو ماه، این صحنه‌ها را دائم با خودش مرور کرده و گریسته. با انگشتانش چشم‌هایش را فشار می‌دهد، انگار خسته شده از اشک ریختن. جوری فشار می‌دهد که هرچه اشک هست بریزد بیرون تا بتواند بقیه حرفش را بزند.

شبیه علی نصیری آن روز زیاد بودند

حاج‌مهدی سالاری هم همه ابزارش را آورده بود؛ از موتور برق تا هر ابزاری برای آواربرداری. نصیری روز حادثه اول راهی بیمارستان شده، بعد از کمک‌هایی که به امدادگران داده، خودش را رسانده به مدرسه. «موقعی که رسیدیم حجم آوار آهن سقف تخریب ‌شده زیاد بود. بنابراین قرار شد تا جایی که می‌توانیم وسایل بیاوریم؛ از پیکور، سنگ چرخ تا هوا برای برشکاری. هرچه لازم بود را آوردیم برای انجام برشکاری تیرآهن‌ها و میلگردها. از ساعت ۲ ظهر شنبه تا ۹ شب روز بعدش اینجا بودم.» اهل روستای نصیرایی است، اطراف میناب. می‌گوید خیلی‌ها مثل من آمدند کمک. هرکسی هرکاری می‌توانست انجام می‌داد. فرقی نداشت بستگان‌شان اینجا باشند یا نه. «اولین چیزی که دیدم بهت بود و حیرت. مثل آدمی که گیج و منگ باشد شده بودم. صحنه‌هایی دیدم که هیچ ‌وقت از ذهنم نمی‌رود. پیکری را دیدم که هیچ چیزش مشخص نبود؛ لباس، گوشت، خون.» گریه می‌کند. «ولی با این حال احساسم این را می‌گفت که باید اینجا باشم، نباید خودم را ببازم. دو دانش‌آموزی که هیچ ‌وقت از یادم نمی‌رود (بغض و اشک باعث می‌شود سخت و بریده حرف بزند) و مظلومیت‌شان را هیچ‌ وقت فراموش نمی‌کنم، بچه‌ای بود که کیف روی کولش بود، مثل آدمی که می‌خواست فرار کند. شاید یک تن آوار بود؛ از سقف بگیر تا ستون. اینها بچه‌های ما بودند که زیر آن حجم آوار مانده بودند، فرقی نمی‌کرد بچه خودم باشد یا نه. این ۵۰ روز خیلی سخت بود، خیلی.»

علیرضا هیچ‌ وقت بزرگ نشد 

دست‌هایم را قفل می‌کنم در هم. صورتم را می‌چسبانم به شیشه. هیچ چیز عوض نمی‌شود. رها نمی‌شود ذهنم. آفتاب مغزم را سوراخ کرده. دوست دارم یخ بگذارم روی سرم، آب بشود قطره قطره بریزد روی چشم‌هایم و لب‌هایم را‌تر کند. از ماشین پیاده می‌شوم و راهی قبرستان می‌شوم. 

مزار شهدا وسط قبرستان است. یک تکه را اختصاص داده‌اند به بچه‌ها. سفید و روشن است. نورپردازی شده. پر است از پرچم. خانواده‌ها مزار را پر کرده‌اند. انگار بخشی از زندگی روزمره‌شان است. دیگر گریه نمی‌کنند. می‌آیند می‌نشینند، نگاه می‌کنند به قبرها. با هم حرف می‌زنند، باز نگاه می‌کنند به قبرها. زیرانداز انداخته‌اند بین قبرها. خانواده‌های اصلی نشسته‌اند جای هرروزشان. بعضی می‌آیند فاتحه‌ای می‌خوانند، کمی روی دو پا می‌نشینند و خداحافظی می‌کنند. همسایه، فامیل، دوست. چهره مادرها و پدرها معلوم است. چند خط روی صورت‌شان است. چشم‌های‌شان خالی خالی است. با مادر علیرضا حرف می‌زنم. صدایش از ته چاه می‌آید. تعریف می‌کند که پسرش کوچک‌ترین عضو خانواده‌شان بود. خیلی‌های‌شان از خانواده‌های غیرنظامی بودند، با شغل‌های معمولی و حتی اوضاع مالی نه چندان قوی. چادر مشکی روی سرش انداخته و به سبک هرمزگانی‌ها بسته. صورتش شکسته شده. سنی ندارد، همسن من است. حرف که می‌زند روی یک خط صاف است. به جاهایی می‌رسد که دستان من شروع به لرزش می‌کنند. صدایش گم می‌شود. سرش را می‌اندازد پایین. «بچه‌ا‌‌م سوخته بود. از روی لباس شناختیمش.» دلم می‌خواهد دستش را بگیرم، بگویم نمی‌خواهد اینها را بگویی. قلبت دارد می‌ایستد. من می‌گویم اینها صبورند، اما شاید هم نه. چاره‌ای ندارند جز صبور بودن. 

خودش را شهرجو معرفی می‌کند؛ مادر علیرضای ۷ ساله. علیرضا بچه سوم یک خانواده پنج نفری بود. مادر خانه‌دار و پدر نقاش ساختمان. «معلم‌شون که زنگ زد گفت اوضاع خرابه، جنگ شده، بیاین دنبال علیرضا. سریع به باباش زنگ زدم، او هم سریع راه افتاد. رسید به فلکه شیرخوارگاه که بمب اول رو زدند، به سرعت موتور گرفت، رفت دم مدرسه، بمب دوم رو زدند شوهرم دم مدرسه پرت شد. زنگ زدم گفتم چی شده رفتی دنبال بچه؟ فقط جیغ می‌زد می‌گفت مدرسه رو زدن، بچه زیر آواره. با پسر بزرگم به دو راه افتادیم سمت مدرسه. 10 جا، ۲۰ جا افتادم زمین تا رسیدم به مدرسه. وقتی رسیدم دیدم مدرسه‌ای وجود نداره. سه روز طول کشید بچه‌ام را پیدا کردم. رفتیم بیمارستان، نبود. رفتیم سردخانه تیاب؛ سردخانه اول را نگاه کردیم، نبود. سردخانه دوم را دیدم، صحرای کربلا بود. گفتم باید طاقت بیاری، بچه‌ات رو پیدا کنی. یکی یکی کاورها را کشیدیم، نگاه کردیم. چشمم افتاد به یک کاور. گفتم این بچه خودمه.» بو کشیده بود انگار.  «خواهرم به من گفت چه جوری فهمیدی؟ گفتم فهمیدم این بچه خودمه. بچه من کاملا سوخته بود. یکم ابرو و دهانش نسوخته بود. از بوش فهمیدم بچه خودمه. دکتر مشکوک بود، عکس بچه را نشانش دادیم، با کمی پنبه صورتش را شست، معلوم شد خودشه. روز اول که رفته بود مدرسه با لباس ورزشی رفته بود، کمی از کش شلوارش مانده بود روی پاش. اون لحظه دلم آروم گرفت یکم. توی اون سه روز نه خواب داشتم نه خوراک. خیلی ناآروم بودم، در که می‌زدند به دو می‌رفتم می‌گفتم بچه‌امه، برمی‌گرده. اونجا که دیدمش آروم گرفتم.» اینها را که می‌گوید یاد پدر و مادر ماکان می‌افتم. یعنی آنها تا ابد نه خواب دارند نه خوراک؟ یعنی تا کی با هر زنگ دری از جا می‌پرند؟ تا کی در خواب و خیال‌شان ماکان را می‌بینند که برگشته خانه؟ تصورش عذاب‌آور است چه رسد به زندگی کردنش.  علیرضا فوتبال را خیلی دوست داشت. استقلالی بود. هر روز با برادر کلاس ششمی‌اش می‌رفتند زمین فوتبال باهم بازی می‌کردند. می‌خواست بزرگ که شد خلبان شود، اما علیرضا هیچ ‌وقت بزرگ نشد. 

«سه‌شنبه قبلش، یک نقاشی در مدرسه کشیده بود آورد نشانم داد. عکس مامان و بابا و دو تا داداشاش. گفتم چرا خودت نیستی توی عکس؟ گفت من که اینجا نیستم، من توی مدرسه‌ام. هنوز به آن نقاشی که فکر می‌کنم ناراحت می‌شوم. دفتر نقاشی‌اش توی کیفش بود، کیفش از بین رفته. هیچی از علیرضا بهمان ندادند، دوتا کتاب ازش ماند که آن را هم گذاشتند در آموزش و پرورش.» علیرضا لحظه حمله توی کلاس بود، کنار معلمش. ۶ دانش‌آموز کلاس اولی به‌همراه معلم‌شان در آن کلاس شهید شدند. 

با خنده گفتم ترامپ نمی‌داند میناب کجاست

حسنیه سالم، معلم پیش‌دبستانی است. خودش را محکم گرفته. صورتش بی‌حس و چشمانش خالی است. نگاهم می‌کند، سعی می‌کنم با لبخندی با او احوالپرسی کنم. بدون ذره‌ای تغییر در صورتش جوابم را می‌دهد. لبخند ندارد. وسط حرفهایش می‌گوید: «آن روز سیاه‌ترین روز زندگی همه ما شد.»

سالم؛ معلم پیش‌دبستانی دخترانه مدرسه شجره طیبه است با ۳۲ سال سن و ۱۰ سال سابقه مربیگری. 7 سال است در این مدرسه درس می‌دهد. آن شنبه را با جزییات کامل به یاد می‌آورد. «آن روز از بچه‌های من ۴ نفرشان غایب بودند، ۱۱ نفر آمده بودند مدرسه. پسر من هم همین جا می‌آید. زنگ صف که تمام شد، بچه‌ها آمدند توی کلاس، سفره صبحانه را برایشان پهن کردم، صبحانه‌شان را خوردند، حضور غیاب کردیم و شروع کردم به درس دادن. زنگ تمام شد و بچه‌ها رفتند بیرون برای بازی. دوباره برگشتند توی کلاس. من برایشان چرخه آب و خورشید و ابر را چسباندم روی تخته و شروع کردم به درس دادن. تقریبا ساعت‌۱۰ و ۳۵ دقیقه بود خواهرم زنگ زد گفت خبر داری جنگ شده؟ گفتم نه، گفت میگن چند نقطه تهرانو زده. شما تعطیل شدین؟ گفتم نه ما تعطیل نشدیم، بعد خندیدم گفتم نه طرف ما که جنگ نمیشه، ترامپ حتی نمی‌فهمه میناب کجاست، با ما کاری ندارند. زنگ زدم به همسرم خبر جنگ را به او دادم. گفت سریع دست بچه‌ رو بگیر بیا از مدرسه بیرون، باز خندیدم گفتم چرا می‌ترسی، چیزی نشده که، کسی کاری با میناب نداره، لحن صدایش تندتر شد، گفت شوخی نمی‌کنم، دست بچه رو بگیر بیا بیرون، گفتم من نمیام بیرون، بچه‌های مردم دستم امانتند، ما هم تعطیل نشدیم، چرا باید الان بیام بیرون؟ اگه می‌خوای بیا بچه‌تو ببر. چند دقیقه نشده بود که شهیده فاطمه عسکری، معلم پرورشی مدرسه گفت سریع بیاین خانم ذاکری (مدیر مدرسه) باهاتون کار داره.

به بچه‌هام گفتم بشینید از کلاس بیرون نیاین، من الان میام. بالا که رفتم گفتند فقط تماس بگیرید خانواده‌ها بیان دنبال بچه‌هاشون، پیام نذارید چون شاید گروه رو نبینند. من اومدم بیام پایین، مابین راه در راه‌پله‌ای که به طبقه پایین می‌رفت به مدرسه پسرها را باز کردم، دیدم خانم شهید توران قلی‌پور، مدیر مدرسه پسرانه توی سالن ایستاده بود، گفتم خانم قلی‌پور زحمت بکشین بگین یاسین بیاد پیش من. خندید گفت الان میبریش؟ گفتم آره دیگه من نخوام بعد بیام بالا، اگه معلمش کار نداره، بچه رو بفرستین بیاد، گفت باشه.» 

این شاید همان راه‌پله‌ای است که یکسری‌ها دوره افتاده‌اند و می‌گویند درش قفل بوده، چرا قفل بوده، از قصد قفل کرده بودند. اگر در راه مدرسه پسرانه به دخترانه قفل هم باشد دور از ذهن نیست. قاعدتا حیاط و ورودی‌های پسرانه و دخترانه از هم جدا بود و اگر راهرو یا راه‌پله‌ای هم در این میان بود برای آمد و رفت معلم و معاون و مدیر بوده. شاید هم آرش از همین راه‌پله خودش را به طبقه بالا و پیش آتنا خواهرش رسانده.  «پسرم یاسین آمد پیشم و گفت مامانی جنگ...هنوز جمله‌اش کامل نشده بود که انفجار اول اتفاق افتاد. گفتم یا ابوالفضل فهمیدم جنگ شده. فهمیدم یه جایی رو زد. گویا آن قسمت داروخانه رو زده بود که پشت حیاط مدرسه بود. دست یاسینو گرفتم بچه‌ها را کشیدم سمت خودم همه رفتیم زیر میز. صندلی خودمو چسبوندم به میز و به یاسین گفتم بچسب به دیوار و نشستم پیش‌شون. هنوز کامل ننشسته بودیم که انفجار بعدی آمد؛ خیلی صداش زیاد بود طوری که گفتم تموم شد. بچه‌هامو نگاه کردم و فکر کردم این نگاه، نگاه آخرمه به بچه‌هام. از پای یاسین داشت خون می‌آمد. بچه‌هامم همین‌طور جیغ می‌زدند. صدا که قطع شد. گفتم یاسین بدو درو باز کن. صدای گریه بیشتر پسرهای دبستانی رو می‌شنیدم. یاسین در رو باز کرد و رفتیم بیرون. در رو که باز کرد فقط خاک و دود بود. جلومو نمی‌دیدم، پسرایی که بیرون بودن، خاکی بودن، صورتشون هم خونی بود. بلندش کردم.

بچه‌های خودم رو گرفتم گفتم خانم ذاکری دست بچه‌هاتو بگیر بریم بیرون. من اون لحظه حتی فکرشم نمی‌کردم که مدرسه رو زده، گفتم شاید همون اطراف رو زده یا شاید کلا تو میناب جنگ شده. یه لحظه سرمو بردم بالا و اون آوار مدرسه رو دیدم. شاید هیچ شوکی دیگه به بزرگی این شوک نباشه تو زندگی من. مدرسه‌ای که ۵ دقیقه قبلش من اونجا بودم با همکارام حرف می‌زدم، حالا این شکلی شده بود. بچه‌های پیش‌دبستانی خیلی جیغ می‌زدن و گریه می‌کردن. دست بچه‌هامو گرفته بودم تو دستم، خم شده بودم و داشتم باهاشون می‌رفتم از حیاط بیرون.

می‌دیدم سیل جمعیت رو و ماشین‌ها و والدینی که داشتن میومدن سمت مدرسه. یه عده ماشین‌هاشون رو رها کرده بودند و می‌دویدن سمت مدرسه. توی خیابون مدرسه، یک دانش‌آموز رو دیدم با مقنعه خونی، صورت پر از خاک که خیابونو گرفته بود، پشت به مدرسه و داشت می‌رفت، زل زده بود به جاده و داشت می‌رفت. کلاس سومی بود. گفتم سیدمعصومه و دستشو گرفتم، گفتم بیا دخترم ببرمت. بچه شوک شده بود.» صحنه‌ای که تعریف می‌کند واقعا شبیه فیلم‌هاست و اصلا نمی‌توانم تصور کنم واقعی بوده است.

حسنیه بچه‌ها را به خانه مادرش برده، بهشان غذا داده، سر و صورت خاکی‌شان را شسته‌، لباس‌هایشان را عوض کرده و به پدر و مادرهایشان زنگ زده تا از نگرانی دربیایند. بعضی‌هایشان آنقدر مضطرب بودند و در آوارهای مدرسه دنبال بچه‌شان می‌گشتند که تلفن‌شان را جواب نمی‌دادند. «سیدمعصومه خیلی خاکی و خونی شده بود، فقط گریه می‌کرد و به دیوار نگاه می‌کرد. گفتم می‌برمت خونه پیش مامانی، پیش بابایی، تموم شد. ببین تو خونه هستیم. هرچه زنگ می‌زدیم مامان سیدمعصومه، جواب نمی‌داد. همسرم گفت اینها جواب نمی‌دن، بچه هم حرف نمی‌زنه، گفتم من مطمئنم مامان بابای این بچه دارن توی اون آوار دنبالش می‌گردن، هرچه بهش می‌گفتم بگو خونه‌تون کجاست، از کدوم طرف بریم، هیچی نمی‌گفت. یهو اسم یک محله را گفت که من و همسرم همان موقع سوار ماشینش کردیم و رفتیم سمت محله‌شان.» 

آن شنبه سیاه‌ترین روز زندگی همه ما بود 

حسنیه وسط حرف‌هایش اشک می‌ریزد. می‌گوید: «روزی که پدرم را از دست دادم، سیاه‌ترین روز زندگی‌ام بود، آنقدر سیاه که همیشه به همه می‌گفتم هیچ مصیبتی برایم بالاتر از مرگ پدرم نبوده و نخواهد بود. پدرم از لباس سیاه بدش می‌آمد. ما روز چهلم پدرم سیاه را از تن‌مان درآوردیم، چون پدرم از سیاه خوشش نمی‌آمد. الان می‌گویم شنبه ۹ اسفند سیاه‌ترین روز زندگی همه ما بود. هیچ‌ کدام از ما نمی‌توانیم سیاه‌مان را دربیاوریم. انگار بزرگ‌ترین مصیبت مردم شهر بوده، حال یک شهر، یک ایران بد است. بچه‌هایمان بی‌گناه کشته شدند. بچه‌هایمان بی‌گناه تکه تکه شدند.»

او چند روز بعد از حمله به مدرسه رفته بود و آنچه می‌دید، باور نمی‌کرد. «وقتی بعد از حمله یک روز به مدرسه رفتم اصلا هیچ ‌چیز از آن نمانده بود. ما مدرسه را با دست‌های خودمان ساخته بودیم. خیلی اوقات تا شب می‌ماندیم. از کل ساختمان مدرسه، قسمت دخترانه چهار تا کلاس تخریب فقط نشده بود؛ کلاس اول هست، کلاس ششم خانم ذاکری هست، دفتر کامل سوخته کلاس خانم بشیری کلاس دوم سوخته، کلاس خانم ندا سلطانی پنجم هم سوخته، کلاس خانم محمدی یک تکه‌اش مانده. از مدرسه پسرانه دفتر مانده بود و سه تا کلاس توی راهرو و کلاس‌های پیش‌دبستانی دخترانه و پسرانه.» به دانش‌‌آموزانش افتخار می‌کند، چه آنهایی که پیش‌دبستانی بودند و زنده‌اند و چه آنهایی که دانش‌آموز سال‌های پیشش بودند و شهید شدند. می‌گوید :«ما وقتی می‌رفتیم مسافرت، کسی اگر می‌پرسید اهل کجایین، چون کسی میناب رو نمی‌شناخت همیشه می‌گفتیم بندرعباس. ولی الان هرجا تو جهان بری بگی میناب می‌دونند کجاست. می‌دونم که بچه‌های میناب در دنیا شناخته شدند به خاطر این حمله، اما آرزوم اینه سال‌های بعد هم بچه‌های ما تو دنیا بدرخشند، در زمینه‌های علمی. میناب با دانشمنداش صدا کنه.»

«برای بچه‌هام کلاس آنلاین می‌ذارم، بهشون می‌گم بیاین تو کلاس با هم حرف بزنیم. روزی که اداره گفت وسایل بچه‌ها رو آوردند، خودم رفتم اداره آموزش و پرورش، یک روز کامل گشتم توی اون وسایل و همه وسایل پیش‌دبستانی رو جمع کردم، بردم خونه، کامل جداشون کردم، تمیز کردم، بسته‌بندی کردم اسم‌شون رو زدم، به پدرو مادرها تاکید کردم وقتی میاین دنبال وسایل، بچه‌ها رو بیارین ببینم‌شون.» به خانم سالم گفتم اگر بخواهید به بچه‌هایتان یک حرف امیدوارکننده بزنید، چه می‌گویید؟ گفت: «بهشون میگم می‌تونید بهتر و بیشتر درس بخونید، با هم تلاش می‌کنیم، اگر مدرسه خراب شده، مدرسه جدید رو با هم می‌سازیم، جای معلم‌ها و دوستاشون خیلی خوبه، ما درس می‌خونیم تا راه دوستان و معلماشون رو ادامه بدیم. دانش‌آموزان مینابی می‌تونن نخبه‌های ایران بشن.»

ماکان پسر ایران

وقتی ما به میناب رسیدیم، پدر و مادر ماکان راهی اصفهان شده بودند. افسوس خوردم که نتوانستم ببینم‌شان. نه برای مصاحبه. می‌خواستم سیر در آغوش مادرش گریه کنم. می‌خواستم به او بگویم تو عجیب‌ترین درد را داری می‌کشی. درد فقدان پسرت یک سو و درد مفقود‌الاثر شدن یک سوی دیگر. صبر تو را می‌استایم، کاش می‌توانستم کمی فقط کمی از دردهایت را بگیرم. ماکان پسر همه ما شد، ماکان نور چشم همه ما شد، ماکان پسر ایران شد.

وقتی روی خرابه‌های مدرسه راه می‌رفتم، وقتی روی تل نخاله‌های ساختمان قدم می‌گذاشتم، اولین کسی که به ذهنم می‌رسید، ماکان بود با آن صورت خندان قشنگش. ماکان همه جای آن ساختمان بود، همه جای مدرسه بود، ماکان جزیی از ایران شده بود. اما اینها برای دل سوخته مادر و پدرش، مرهم نیست. من جای آنها نیستم، اما انگار تا بدن سرد شده عزیزت را نبینی، تا چشمان همیشه بسته شده‌اش را نبینی، باور نمی‌کنی مرگش را. این ناباوری، عذاب‌آورترین قسمت داستان مرگ است.  پدر ماکان همه این روزها را به انتظار پیدا شدن بچه‌اش گذرانده. سیروس نصیری گفته: «کلاس ماکان ۲۳ دانش‌آموز داشت که آن روز ۴ نفرشان به مدرسه نرفته بودند و بقیه هم کلا شهید شدند پیکر همه آنها پیدا شده و فقط ماکان پیدا نشده است. روز حادثه با روز تولد ماکان مصادف بود. روز ۳۸ بعد از وقوع حادثه مدرسه، خودم رفتم کلی در مدرسه چرخیدیم و بعد از مدتی در محوطه فضای سبز مدرسه یک لنگه کفش از پسرم ماکان را پیدا کردیم؛ اما اثری از پیکر او نبود.»

ماکان نصیری، پسر کلاس اولی مدرسه شجره طیبه، چهارمین فرزند خانواده نصیری، تنها کسی است که در مدرسه میناب مفقودالاثر شده است. خانم و آقای نصیری شاید این روزها تنها آرزوی‌شان حتی یافتن گوشه‌ای از بدن ماکان باشد، آرزویی عجیب که آدم فکرش را نمی‌کند سراغ کسی بیاید. پدر و مادر ماکان تا ابد چشم‌ به‌ راه پسر کوچک‌شان می‌مانند و این آدم را پیر می‌کند. 

captcha